بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

69

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

پرسيدم چه بود ؟ گفتند ناخدا عبهره بود كه با يك مشك آب در ميان قايقش قرار داشت گفتم چرا او را با خودتان نياورديد ؟ گفتند اين تكليف را به او كرديم اما او گفت من به كشتى شما سوار نخواهم شد مگر شرط كنيد فرماندهى و كشتىرانى را به عهدهء من بگذاريد و در ازاء اين كار هم معادل هزار دينار از مال التجارهء سيراف به من بدهيد . اين حرف ما را به خيال انداخت فورا خود من به اتفاق عده‌اى از سرنشينان كشتى به سوى او روان شديم ديديم قايق او بر روى امواج دريا گاهى بالا و زمانى فرود مىآيد ، به او سلام داديم و التماس كرديم كه به كشتى ما درآيد گفت اشتباه نكنيد كه حال و روز شما بدتر از حال و روز من است و من به نجات و سلامت نزديك‌ترم تا شماها اگر حاضر هستيد كه هزار دينار از مال‌التجارهء سيراف به من بدهيد و اختيار راندن كشتى را هم به من واگذار كنيد دعوت شما را قبول خواهم كرد . ما حساب كرديم ديديم كالاى زياد و گران‌بهائى در كشتى داريم و مسافرين زيادى در كشتى سوارند ضررى ندارد اگر هزار دينار از متاع كشتى را به عبهره داده و در ازاء آن از تجربيات و راهنمائىهاى او استفاده كنيم . بنابراين شرط او را قبول كرديم . همين كه عبهره با مشك آبش به كشتى سوار شد گفت اول هزار دينار از كالا به من تسليم كنيد ، ما چنان كرديم وقتى كه مطمئن شد و كالاى خود را در مكان امنى گذاشت به كشتىران گفت برو به كنار ، كشتىران از مكان خود دور شد و جاى خود را به او واگذاشت سپس عبهره گفت تا زود است و فرصتى باقى است بايد در انجام كارها جديت كنيم . گفتيم چه بايد كرد ؟ گفت تمام بارهاى سنگين وزن را به دريا بريزيد بناچار نصف بيشتر بارهاى كشتى را به دريا ريختيم باز گفت دگل بزرگ كشتى را قطع كنيد آن را نيز قطع كرده به دريا