بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
65
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
خود را در مكان امنى گذاشتم جوان را با خود برداشته به راه افتاديم و به نزد دلالهاى رفتيم تا زنى را براى تسكين شهوت او پيدا كنم ، در حين عبور از كوچهاى ناگاه ديدم جوان ايستاد و به من گفت : الآن زن زيبائى را نزديك اين پنجره ديدم كه صورتش مثل خورشيد مىدرخشيد من همان را مىخواهم ، من او را از اين خيال منع كردم اما او نشنيد و در حال به روى زمين نشست و گفت من الآن مىميرم ! با خود انديشيدم كه اين جوان را من در بيابانها حفظ كردهام حال چگونه او را در اين شهر پرمخاطره و بلايا رها سازم ، چون از منصرف كردن او از اين خيال مأيوس شدم به اطراف كوچه نظرى افكندم چشمم به در خانهاى افتاد كه ظاهرا تعلق به مردمان فقيرى داشت نزديك رفته دق الباب كردم پيرهزنى درآمد خانهاى را كه موردنظر جوان بود به او نشان دادم پرسيدم اين خانه از آن كيست ؟ جواب داد خانهء فلان وزير است و آن زن زيباهم زن وزير است . من برگشته به آن جوان گفتم فرزند از اين خيال برگرد و با من بيا تا برويم من دختران بغداد را به تو نشان مىدهم تو در ميان آنها زيباتر از اين زن را پيدا خواهى كرد جوان گفت به خدا قسم كه من از اينجا قدم برنمىدارم و اگر نزد اين زن نروم خواهم مرد . پيرزن كه اين سخنان را شنيد گفت اى جوان اگر من تو را به وصال اين زن برسانم چه به من خواهى داد ؟ جوان فورا كيسهء پول را از كمر گشوده سر آن را باز كرد و بيست سكهء طلا از ميان آن درآورد و به پيرزن تقديم كرد پيرزن با خوشحالى فراوان فورا چادر خود را به سر انداخت و از خانه درآمد و به در خانهء وزير رفت . چون در را كوفت سرايدار در را گشود و پيرزن داخل خانه شد ، پس از لحظهاى بازگشت و به جوان گفت حاجت تو را برآوردم اما به يك شرط ، جوان پرسيد آن شرط چيست ؟ گفت بايد پنجاه مثقال طلا به خود او و پنج مثقال