بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
66
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
به پيشخدمتهاى او و پنج مثقال هم به سرايدار تقديم كنى . جوان بىدرنگ شصت مثقال طلا از كيسه بيرون آورد و به پيرزن داد ، پيرزن دوباره به خانهء وزير برگشت چون بازگشت به جوان گفت حال برو به گرمابه خود را تميز كن و جامهء ديگر بپوش آنگاه بين نماز مغرب و نماز عشا بيا نزديك خانهء من بايست تا اجازه دخول بيابى . جوان اطاعت كرد و به گرمابه رفت و خود را بياراست چون وقت معهود رسيد به در خانهء پيرزن رفت در همان لحظه سرايدار وزير در خانه را گشود و جوان داخل شد در آنجا مجلسى ديد آراسته و همه چيز در آن مهيا ، ديرى نگذشت كه براى او خوراكهاى الوان و نوشيدنىهاى گوناگون حاضر ساختند پس از خوردن غذا و نوشيدن شراب برخاست و با آن زن به خوابگاه درآمدند چون هر دو سراپا لخت شدند ناگاه ميمونى از پشت پرده درآمد و به جوان حمله برد و با چنگ و دندان رانها و بيضهء او را به سختى مجروح ساخت به قسمى كه خون از جراحاتش جارى گشت . جوان به ناچار جامهء خود را پوشيد و با حال مستى با لباس بخفت . سحرگاهان سرايدار جوان را بيدار كرد و گفت زود برخيز و قبل از آنكه هوا روشن شود از اينجا دور شو . جوان برخاست و با غم و اندوه بىپايان از خانهء وزير خارج شد . از آن سوى همين كه روز بالا آمد پيرمرد با خود گفت بروم به نزد رفيق جوانم تا ببينم چگونه به مراد خود رسيده است . چون پيرمرد بدان مكان رسيد جوان را ديد كه به در خانهء پيرزن نشسته و سر به گريبان فرو برده است ، شرح حال را از او پرسيد جوان داستان خود را براى او نقل كرد سپس پيرزن را به نزد خود خواند و قصهء خويش را براى او نيز شرح داد ، پيرزن كه سخنان او را شنيد به خانهء وزير رفت و چگونگى واقعه را از زن وزير جويا شد . زن وزير گفت حقيقت امر اين است كه