بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
45
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
و او مرا به يكى از شهرهاى شاه عرب برد كه آن شهر را بغداد مىناميدند و از آنجا نيز چنين و چنان بود . در بغداد زبان عرب را ياد گرفتم و با كمال فصاحت حرف مىزدم و تمام قرآن را بياموختم و در مسجد با مردم نماز جماعت مىگزاردم خليفهء بغداد را كه المقتدر نام داشت ديدم . در آن شهر متجاوز از يك سال بماندم تا قافلهاى از خراسان كه بر شتران سوار بودند بيامدند ، جماعت زيادى در آن قافله ديدم . پرسيدم اينان كجا مىروند گفتند قصد مكه را دارند ، پرسيدم مكه چه چيز است ؟ گفتند خانهء خدا در آنجاست و مردم به زيارت آن خانه مىروند و تفصيل زيارت آن خانه را براى من حكايت كردند . با خود گفتم چه خوب است با اين قافله به زيارت خانهء خدا بروم و چون به احوال آقاى خود آشنا بودم و مىدانستم كه نه خودش به زيارت خانه خدا مىرود و نه به من چنين اجازهاى خواهد داد ، صبر كردم هنگامى كه قافله عزم رحيل كرد من نيز با آنها به راه افتادم و در بين راه به آنها خدمت مىكردم و با آنها غذا مىخوردم ، به من دو دست لباس احرام دادند و مراسم زيارت را به من بياموختند ، خداوند نيز ، اعمال حج را بر من آسان ساخت ولى از مراجعت به بغداد بيم داشتم و مىترسيدم كه آقايم مرا بكشد ، بنابراين با قافلهء ديگرى همراه شدم و به مصر رفتم . در بين راه به مسافرين خدمت مىكردم آنها نيز مرا به مراكب خود سوار كرده و از آذوقهء خود سيرم مىساختند تا آنكه به مصر رسيدم در آنجا رود بزرگى را ديدم كه به آن نيل مىگفتند پرسيدم اين آب از كجا مىآيد ؟ گفتند سرچشمهء آن در زنگبار است پرسيدم در كدام يك از نواحى زنگبار ؟ گفتند از ناحيهء شهر بزرگى كه اسوان نام دارد و در مرز سودان واقع است . آنگاه ساحل رود نيل را گرفته روان شدم و از شهرى به شهرى