بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
46
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
مىرفتم و از مردم صدقه مىخواستم و به من نان مىدادند . در سودان گرفتار طايفهاى شدم كه مرا سخت رنج مىدادند و تكاليف شاق به من تحميل مىنمودند كه طاقت تحمل آن را نداشتم ، از آنجا فرار كردم و گرفتار طايفهء ديگرى شدم كه آنها مرا فروختند ، از آنجا نيز فرار كردم . خلاصه ، مسافرت من از مصر بدين منوال طى شد تا به يكى از شهرهاى نزديك زنگبار رسيدم در آنجا خود را مخفى ساختم و بهطور ناشناس حركت مىكردم . از لحظهء حركت از مصر با آن مصيبتهائى كه بر من گذشت آنقدر ترس و وحشت از جان خود نداشتم كه در نزديك كشور خود بدان گرفتار شدم ، زيرا با خود مىانديشيدم كه لابد بعد از من شخص ديگرى بجاى من نشسته و بر كشور مسلط شده و قشون مطيع او گشتهاند و گرفتن كشور از او بسيار مشكل است و هرگاه من خود را آشكار بسازم يا يك نفر از وجود من در كشور آگاه شود مرا گرفته به نزد او برده و هلاكم خواهند ساخت ، يا جاسوسهاى شاه براى خوشآمد او سر مرا بريده به نزد او مىبرند تا بدين وسيله در نزد او تقرب جويند . پس با ترس و وحشت زياد به راه افتادم و به سوى شهر خود روان شدم شبها راه مىرفتم و روزها مخفى بودم تا به كنار دريا رسيدم و بهطور ناشناس به كشتى سوار شده شبانه به ساحل شهر خود پياده شدم در آنجا به پيرزنى برخوردم و از او پرسيدم : آيا اين پادشاه تازهء شما با مردم چگونه رفتار مىكند ؟ جواب داد : اى فرزند به خدا قسم ما جز خدا ، شاه و صاحبى نداريم . آنگاه قصهء ربودن شاه خود را براى من حكايت كرد . من گوش مىدادم و از حكايت او اظهار تعجب مىنمودم مثل آنكه از جائى خبر ندارم .