بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

89

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

آن شهر پادشاهى بزرگ و باعظمت و جلال داشت من به دربار شاه وارد شدم و او را ديدم كه بر تختى از طلا و مرصع به ياقوت نشسته و مانند زنان ، پيكر خود را با زر و زيور آراسته است ملكه نيز در كنارش قرار داشت و بيش از شوهر خود را زينت داده بود ؛ گردن‌بندهاى طلا و مرصع به جواهرات گران‌بها كه از حد قيمت خارج بود در گردن داشت . اين جواهرات به قدرى نفيس بود كه مانند آن در نزد هيچيك از پادشاهان شرق و غرب يافت نمىشد . گرداگردپادشاه و ملكه را قريب پانصد تن كنيزكان زيبا با لباسهاى فاخر از حرير رنگارنگ و زينت‌هاى گوناگون احاطه كرده بودند . من به پادشاه سلام و تعظيم كردم ، به من گفت اى عرب آيا بهتر از اين جواهرات ديده‌اى ؟ و اشاره به يكى از گردن‌بندهاى مرصع خود كرد ، گفتم بلى ، گفت چطور ؟ گفتم من يك دانه گوهر يكتا دارم كه براى تقديم به آن اعليحضرت به بهاى بسيار گران خريده‌ام . ملكه گفت تو بايد هديه‌اى به من بدهى همين گوهر را براى من بياور . سپس شاه و ملكه متفقا گفتند زود باش و الساعه آن را حاضر كن . گفتم من هم براى همين امر خدمت رسيده‌ام و امشب آن را به حضور خواهم آورد ، شاه در حالى كه غرق سرور و شعف بود گفت نه نه همين الآن برو و آن را بياور . مرد يهودى مىگفت در آن موقع ده دانه مرواريد داشتم فورا به خانه رفتم نه دانه از مرواريدها را برداشتم و در زير سنگ نرم كردم و ساييدم تا چون آرد گشت و آن را زير خاك دفن كردم ، يك دانه باقىمانده را در ميان دستمالى گذاردم و پارچه‌هائى به اطراف آن محكم پيچيدم سپس آن را در ميان يك جعبهء چوبى قرار داده سر جعبه را نيز محكم بستم و به سوى دربار روان شدم ، پس از شرفيابى با طول و تفصيل زياد مشغول