جعفر شهرى باف
81
طهران قديم ( فارسى )
يكنواخت ميگرديد و سفيد آب « 32 » غليظى را با آب حل كرده ( براى خنك كردن جاى بند و رفع سوزش ) آن بهصورت عروس ميماليد و پيش دامنى را از گردنش باز كرده ، مبارك باد آخر را نيز گفته كنار مينشست و صداى دايره دنبك دوباره فضاى اطاق را اشباع مينمود . اما كار مهمتر ديگرى هنوز براى عروس باقى مانده بود و آن اين بود كه اگر عروس را در همان چند روزه يا بلافاصله ميبردند بايد كار نظافت و ازالهى موهاى اضافى او نيز انجام پذيرد و ترتيب كار آن همچنين بود كه پس از بند و برمه ( بند و زير ابرو ) مهمانها را از اطاق خارج كرده ، يكى از محارم ، يا ( ينگه ) « 33 » ى او كه بايد ( يك بخته ) « 34 » و سفيدبخت باشد « 35 » به نزد او مانده دختر را از دامن و شلوار برهنه ساخته به زمين ميخوابانيد و پشت به او به روى زانوهايش نشسته مچ پاهايش را محكم در دست ميگرفت و بندانداز شروع به انداختن بند به موهاى او مينمود ! شايد بند انداختن چه در صورت و چه در پائين از زجرآورترين كارها بود كه دربارهء عروس انجام ميگرفت كه در مورد وى صورت جملهى ( بكش و خوشگلم كن ) آن را آرام ميبخشيد و در قسمت موى اضافى شوق ديدار حجله و داماد ! و زفاف ، اما در هر جهت ، مخصوصا موى شرمگاه ، اگر دختر هم به سن بلوغ كامل
--> ( 32 ) . مادهاى كه از قلع و روى و مانند آن گرفته سائيده در آرايش زنان جهت سفيد كردن بجاى پودر به كار ميرفت . در مرهمها نيز خاصه مرهم سوختگى مادهء اوليه بود . بهترين سفيدآبها محصول تبريز بود كه زنها براى بهتر به صورت خوابيدن چندى آن را در كاغذ پيچيده زير فرش دم در كه از رويش راه ميرفتند ميگذاشتند . ( 33 ) . دلاله يا زن كاردانى كه امور زناشوئى را به عروس آموخته ، رختخوابش را گسترده ، جمع كرده ، مواظبتش نمايد ( . . . ش را عروس مىخورد گوزش را ينگه ميدهد ) . ( 34 ) . تنها يك شوهر كرده باشد و با او در ادامه زندگى بوده باشد . ( 35 ) . خوشبخت ، عزيز .