جعفر شهرى باف
36
طهران قديم ( فارسى )
پيراهن عروسيش را از تن بدر كرده به سائله ميدهد و پيراهن كهنهء سائل را ببر مىكند و با اين صورت به حجلهء زفاف ميرود و جشن و سرور بغايت رسيده ، نقل و نبات بر سر عروس ريخته شده صداى شور و سرور به آسمان ميرسد . عروس قريش جشن و سرور ديگرى بنام ( عروس قريش ) بود كه دخترى از كفار قريش را عروس ميكردند ، و او را با بهترين البسهء فاخر ملبس كرده ، گرانبهاترين زيورآلات را بر او آويخته سر و برش را پر از طلا و جواهر ميكنند و مشاطههائى چند به آرايشش پرداخته ، جهت خفت دادن به حضرت فاطمه او را هم دعوت ميكنند و فاطمه كه از هر حلى و زيور فاقد و حتى لباس مناسبى ندارد بشكايت كه اگر نرود ميگويند از ندارى بوده و اگر برود مسخرهاش ميكنند بحضور پدر ميرسد و زبان به اين عرض حال باز مىكند : يكى گويد كه اين دختر يتيم است * يكى گويد ز بىچيزى غمين است يكى گويد ز عريانى حزين است * يكى گويد بلى فقر اينچنين است در آن هريك ز هر بيگانه و خويش * زنند از حرف هر دم بر دلم ريش و با گلايه از قريشيان كه آنها همه خادمان مادرش بودهاند و امروز ميخواهند خود را به رخ او كشيده تحقيرش كنند از پدر ميخواهد دربارهاش فكرى بكند و حضرت دعا كرده براى فاطمه لباسهاى بهشتى و زيب و زيورهاى آسمانى ميآيد و كنيزانى چون ( آسيه و مريم و لعيا ) بخدمتش ظاهر ميشوند و با آن جلال و جبروت كه تلئلو رخسارش چون شعاع آفتاب ميدرخشد ، و البسهء فاخرش كه چشم جهانيان تا آنزمان بر او نگران نگرديده هوش از سر زنان ميربايد و برق جواهرش از تاج مكلّل و گردنبند ياقوتنشان و سينهريز زمرد و دستبند و گوشوار و انگشتر و خلخال ديدهها را خيره مىكند و آن سه بانوى بزرگوار به صورت كمترين كنيز بدنبالش اداى خدمت ميكنند وارد مجلس مىشود و چشم عروس بر جمال