جعفر شهرى باف
115
طهران قديم ( فارسى )
را به پيچ و تاب ميكشيد ، دو زن چادر چاقچور « 93 » كرده و يك مرد كه او نيز زن بود و لباس مردانه پوشيده ، طبق رسم كه حتما يك مرد بايد با زنها باشد آنها را همراهى مينمود آمادهى عقب ماما رفتن ميشدند و اطرافيان زائو كه با جيغ و دادها و حسن ، حسين كردنهاى زائو آنها را دستپاچهى رفتن ميكردند به راه افتاده خود را به خانهء ماما رسانيده از او خواهش روانه شدن مينمودند . ماما كه پيرزن خميده پشتى بود كه از خميدگى سرش تا به نزديك زمين ميرسيد و عصا كهنهاى بدست داشت كه كمر آن را گرفته بود اول چند عذر حالش را ندارد و خوابش ميآيد و اين چه وقت زائيدن بوده ميخواست صبر بكند روز بشود ، و پسر و دختر بودنش به او مربوط نميباشد ، و دنبال رفتگان كه مرتب قربان صدقهى زودتر راه افتادنش ميرفتند آمادهى حركت ميگرديد . اما آماده شدنى كه وقتى چادرش را گم كرده ، جائى چاقچورش را فراموش نموده و چنانچه ميخواهد خانه زندگيش را جمع و جور بكند با حوصلهى تمام اينطرف و آنطرف رفته غر و لند مينمود به راه مىافتاد ، و در اينجا باز راه افتادنى كه با هر چند قدم نفسش تنگ شده سرفه سر ميداد و خسته شده به زمين مينشست و با هر نشستن و برخاستن سرفه و ضرطه را توأم مينمود به زانو مىرسيد و از اينجا بود كه آه و واى زائو و متلكهاى ماما و اطرافيان مثل اينكه وقتى خوردى ميخواستى فكر حالايش را بكنى و از قول زائو : ننه كاشكى نخورده بودى و امثال آن مجلس را شيرين و با ادا و اصولهاى زائو زدن و رقصيدن و شعرخوانىهاى در رابطه با
--> حد درد كه عرق از سر و روى زائو فرو ريزد ، و درد چهار خشت از آن ميگفتند كه بچه در حال آمدن بوده بايد وسيلهء زائيدن زائو ، يعنى خشتهاى زير پايش را كه اجاق مانند برايش آماده بكنند و چهار خشت خام بود و هردو از آنها را به زير يك پا و دوى ديگرش را زير ديگر پايش مينهادند و بالاى آنهايش مينشانيدند حاضر بكنند . ( 93 ) . شلوار مانندى گشاد كه از مچ پا با چينهاى ريز به صورت جوراب درميآمد .