جعفر شهرى باف

22

طهران قديم ( فارسى )

چون اسم و آوازه‌اش در شهر بلند مىشود و چند ساعت را كه عقب و جلو ميرفته ميزان مىكند و مورد تمجيد واقع ميگردد بر اين مىشود كه راهى فرنگ شده دانش خود را عرضه و بلكه ساعت‌سازهايشان را ارشاد نمايد ! مخصوصا هم كه عده‌اى چاپلوس متملق كه خرمهره را زمرد ميكنند اطرافش را گرفته هنرش را به اوج اعلا ميرسانند . ميرزا على اكبرخان با تبختر بيحد و ترنم مشابه اين بيت كه : در اين چمن نه سزاى چو من خوش الحانيست * روم بگلشن رضوان كه مرغ آن چمنم دست و پا را جمع كرده روانه فرنگ مىشود و در يكى از كارخانه‌هاى ساعت‌سازى فرانسه خود را معرفى مىكند . اول از او ميپرسند كه ساعت‌ساز يا ساعت تعميركن مىباشد و او كه تا آن وقت تميز اين دو را از هم نميشناخته تعمير ساعت‌كن ميگويد و در پشت ميزش نشانيده ساعتى كه يك سنگ از بالاى سوزن پاندول نداشته با يك قوطى سنگ جلوش ميگذارند كه سنگ آن را سوار بكند . ميرزا على اكبر خان هر سنگى را كه برداشته امتحان مىكند يا بزرگ درميآيد كه جا نميرود يا كوچك كه قرار نميگيرد تا آخر كه يك سنگ را اختيار كرده با نك چفت « 60 » كمى جاى آن را گشاد كرده ، جا انداخته ساعت را به كار مياندازد و چقدر هم از خود راضى مىشود كه سنگ غير خود ساعت را توانسته سوار بكند و چقدر هم اميدوار مىشود كه چه تشويق‌هائى از او به عمل آورده او را رئيس چه قسمت و سرپرست چه شعبه بكنند ، اما وقتى متخصص كارخانه آمده به ريشش خنده مىزند كه ساعت را خراب كرده است آنوقت حاليش مىشود كه سنگ‌ها را مخصوصا كوچك و بزرگ و عوضى گذاشته بوده‌اند ! و آنجا بوده كه ميفهمد نه تنها ساعت‌ساز خوب بلكه هنوز ساعت تعميركن متوسطى هم نشده كه بايد طلب سنگ خود ساعت ميكرده است و با لب و لوچهء آويزان و دست از پا درازتر برگشته دوباره ميرزا على اكبر خان ساعت‌ساز شهر لولئين‌سازها مىشود ! و اينها بود عذرهائى كه ساعت‌سازها براى مردم مىآوردند : اگر ساعتى از زير دستشان درآمده بود و كارش فرق كرده عقب و جلو شده بود ميگفتند : ساعتى كه از ساعت

--> ( 60 ) . انبرك كوچكى از ابزار ساعت‌سازى با نوكى تيز .