جعفر شهرى باف
21
طهران قديم ( فارسى )
مينمود كه مشترى بهر مبلغ قبول اجرت تعمير نمايد و اگر اعلا و با ارزش بود و ميتوانست از چنگ صاحبش درآورد آنقدر تكذيب نوع آن را كرده عيب برايش ميتراشيد و خرج كردنش را عبث مىگفت تا دل صاحبش را زده به مبلغ ناچيزى از كفش بيرون آورده يا چيزى هم از او گرفته با ساعت ارزان قيمت بيهودهاى معاوضهاش بكند . شهرت داشت كه غالبا تعمير ساعتهايش به اين صورت انجام ميگرفت كه اگر گيرى ، چيزى در آن پيدا شده بود شپشى در آن انداخته بدست مشترى ميداد . و تا شپش در ساعت زنده بود و جنبش داشت ساعت كار ميكرد و تا شپش ميمرد ساعت هم از كار ميافتاد كه پس ميآمد و اين شايعه از آنجا به حقيقت ميپيوست كه وقتى ساعت از كار افتاده را مشترى پس ميآورد . درش را باز كرده سرى تكان داده ميگفت شوفرش مرده است و با چيزى كه محمدرضا شاگردش از پستو آورده جلوش ميگذاشت و او در ساعت ميانداخت ساعت دوباره به كار ميافتاد كه اين رفتوآمد مشترى در آخر به مرافعه و داد و فرياد كه سيد گناه را به گردن ساعت كه سرخور « 58 » مىباشد و سر شوفرهايش را مىخورد ميانداخت و به ناسزا و بد و بيراه مشترى ميانجاميد و كار به آژان و آژانكشى ميرسيد . اما در مقابل سيد ساعتساز ساعتساز ديگرى هم بنام ميرزا على اكبر خان بود كه داراى دقت و تجربه زيادترى بود و ساعت اعيان و رجال را تعمير مينمود و شهرت او از آنجا بدست آمده بود كه علاوه بر رسيدگى به ساعتهاى اندرون شاهى ساعت شمس العماره « 59 » را هم كوك مينمود و چون ساعتهاى دربار به پيش او مىآمد ، به نظر مردم لابد كه بهترين ساعتساز مىباشد ، ليكن با اينهمه ، ساعتسازى بود كه پيش امثال سيد ساعتساز ميتوانست عرض اندام بكند و بنا به مثل معروف خواجهاى كه در حمام زنان مرد و يك چشمىاى كه در شهر كورها پادشاه شناخته شده بود ، زيرا اطلاعات او نيز تا اين حد بود كه بتواند روغن بساعت زده آن را روان نموده و يا اگر عقربهى آن به روى هم سوار شده ، يا پاندول آن دستخوردگى يافته كج و ناميزان شده بود اصلاح نمايد و الّا از قواعد علمى آن اطلاعى كسب نكرده بود ، طبق اين واقعه :
--> ( 58 ) . كشندهى صاحب ، اطفال يا زنانى كه با آمدن و ازدواجشان والدينشان يا شوهرشان ميمرد سرخور ، در اين معنى كه سر صاحبشان را ميخورند ميگفتند . ( 59 ) . ساعت بزرگ چهار طرفهاى كه بالاى شمس العماره ، يكى از عمارات شاهى نصب مىباشد .