جعفر شهرى باف
523
طهران قديم ( فارسى )
قصه قوز بالا قوز يكى ديگر از قصههاى حمام هم قصهء قوز بالا قوز بود : قوزىاى « 119 » سحرى به حمام ميرود و چون داخل مىشود مشتريان را مىنگرد كه در شور و نشاط و رقص و پايكوبى مىباشند كه او نيز به گمان اينكه دامادى را حمام آوردهاند تأسى كرده به شادى و دستافشانى مىپردازد و وقتى بيرون مىآيد مشتمالچى به او مىگويد : منهم عوض زحمتى كه كشيدهاى و يك ساعت خوابت را براى ما گذاشتى مشتماليت مىكنم كه خستگى از تنت بيرون برود و به مشتمال كردن او مىپردازد . چون به خانه برمىگردد و خود را در آئينه مىنگرد مىبيند قوزش رفته راست و خدنگ شده است و زنش ذوقكنان كه معجزه شده و قوز شوهرش رفع شده است همسايهها را به اطاق مىكشاند و چون كاشف به عمل مىآيد مىگويند اين نبوده مگر آن كه به حمام جنيان رفته چون آنها عروسى داشتهاند و او نيز مشاركت كرده ، مثل آنها زده و رقصيده است ، قوزش را برداشته اكرامش كردهاند و داستان دهان به دهان مىشود و همه اهل محل مطلع ميشوند . در ميان شنوندگان قوزى ديگرى هم بوده كه وقتى مىشنود مىگويد چه بهتر كه من هم بىموقع كه وقت حمام جنيان باشد به حمام بروم و چنين مىكند و نيم شبى به همان حمام ميرود ، اما آن شب از قضا جنيان يكنفرشان مرده بوده عزا داشته هر يك به گوشهاى زانوى غم به بغل گرفته گريه مىكرد كه قوزى لگنى بدست مىگرفته به زدن و رقصيدن مىپردازد و جنيان به سرش ريخته كتك مفصلى به او ميزنند تا ادب بشود و ديگر چنان جسارتى نكند قوز ديگرى هم به روى قوزش گذاشته بيرونش مىكنند ! درباره حمام همچنين داستان ديگرى داشتند كه واقعيتش خوانده در اين ماجرا كه سيد روضهخوانى بود كه نصف سرش مو نداشت و جريان از زبان خودش چنين نقل شده بود كه : رياضت تسخير جن مىكشيده آزارشان مىداده است تا وقتى كه جهت تنبيهش كه در هنگام حصار « 120 » از خود بى خود شده بوده
--> ( 119 ) . گوژپشت . ( 120 ) . از دستورات چلّه نشينى و رياضت است كه هنگام عمل با كارد فولاد به دور خود خطى بر روى