جعفر شهرى باف
502
طهران قديم ( فارسى )
به روى عمامهى سرش مىانداخت و روانهاش مينمود . دلاك هم با تعارفات بلند : خوش آمدين - قدم به چشم بدرقهاش مينمود . اما براى غريبهها تمام اين شرايط منتفى شده لنگ تر يا نمدارى به پشتشان گرفته ميشد كه بايد خود به كمر بسته لنگ ترشان را جدا نمايند و روانه شده لنگى نيز مانند آن در سربينه به سرشان انداخته بشود . انعام - پاداش - پول چاى در اين باره بزرگترها به كوچكترها دستوراتى داشتند كه از اجرت زيادتر و انعام دادن به كارگر حمام غافل نباشند و امساك نكنند كه وقتى با دوست رودربايستى دارى در حمام برخورد مىكنند ، در همان هنگام حمامى لنگ كهنهء پارهاى كه پس و پيشش نمايان شود جلوش مىاندازد و سكهء يك شاهى يك پولش مىكند . ! « 59 » همچنين دربارهء قهوهچى و مردهشو نيز همين نصيحت و معتقد بودند كه اين سه دسته يعنى حمامى و قهوهچى و مردهشوى از بىچشم و روترين جماعات مىباشند كه اگر عمرى محبت كنى و بدهى درويشى و اگر يك بار ندهى نادرويش و همان يك دفعه تلافى تمام مدت را به بدى باز خواهند نمود ، هر چند دربارهء تمام مردم و كليهء جهات اندرز بخشندگى را داشتند كه مردم مانند گوسفند چشمشان به آب و علف مىباشد و هر كه بزرگى خواهد بايد بخشندگى داشته باشد . « 60 »
--> ( 59 ) . سكه يك پول كردن يعنى بىآبرو كردن ، ارزش آدمى را به اندازه يك پشيز رساندن . ( 60 ) . معلوم مىشود كه تا هنگام گور آدمى از مال و دارائى بىنياز نمىشود كه آبروى مرده نيز بسته به ته كيسهاش مىباشد ، به همين مناسبت در جيبهاى اموات پول ميگذاشتند تا جلو مردهشوى آبرو داشته باشند لذا اين دو بيت بهترين تكليف آدمى براى دوران حيات مىباشد : چند روزى كه در جهان باشى * سعى كن كز توانگران باشى گر بماند كه دشمنان بخورند * به كه محتاج دوستان باشى دربارهء چشم داشتن مردم به مال ديگران داستانى است كه ميگويند : حضرت سليمان نبى و همسرش بلقيس را آرزوى فرزندى بود و چون به آن نايل نمىشدند از خدا خواستند كه در آن كار فرجى فرمايد . جبرئيل بر سليمان نازل شد و گفت : حقت ميفرمايد هرگاه زوجين به يكديگر