جعفر شهرى باف
501
طهران قديم ( فارسى )
و عروسيش را هم متقبل مىشود و قبالهء خانهاى را هم سر جهازى دخترش مىكند . چون صبح پاتختى داماد به حمام ميرود در خزينه زياد معطل مىشود و وقتى ساقدوشهايش دليل آن همه معطلى را جويا ميشوند ميگويد براى آنكه من سه غسل داشتم : يكى غسل جنابت كه جنب شده بودم و يكى غسل مسّ ميت كه با دخترى لاغرتر از اسكلت همبسترى كرده بودم و سوم غسل جنب از حرام كه از فرط بىروحى و بىحالى عروس چنان كه با مرده همبستر شدهام و چون اين خبر به گوش تاجر ميرسد داماد را به خانه كشيده ، طنابپيچش كرده چندان به زير چوب و لگدش مياندازد تا اقرار « 56 » طلاق دخترش را از او دريافت مىكند و ميگويد : پيرو غسلهاى تو ، غسل توبهاى هم من بايد بكنم كه بعد از اين دختر مفت و مجانى و براى رضاى خدا و پيغمبر و حرف اين و آن به كسى ندهم كه اين همه ايراد بهم برساند و بفهمم كسى كه به خواستگارى ميآيد بايد جان از هفت لايش درآمده خرج عقد و عروسى بدهد تا زن به پيشش قرب و منزلت داشته باشد ! دستورى كه لا اقل به اسم ثواب هم شده بود كثافات از تن و روى مردم كه در آلودگى غوطه ميخوردند دور مينمود ، اما چه نكو بود اگر بجاى وقتگيرى و پاى ملائكه و جن و پرى بميان كشيدن ميتوانستند فوايد نظافت را بطريق علمى و به صورت اعم حالى ميكردند . بعد از بيرون آمدن مشترى از خزينه ، كارگرش يا « خليفه » « 57 » صدا بلند كرده با فرياد « خشكى ، خشك ، خشك پاكيزه ، خشك فلانى را بيار » . برايش خشك « 58 » خبر مينمود و جامهدار با لنگهاى خشك و تر و نمدار كه خشك و نو و بزرگهايش را براى مشترىهاى حسابى و انعامبده به روى يك شانه و لنگهاى خيس و كهنه و نمدار را به روى شانهء ديگرش انداخته بود وارد گرمخانه شده يكى را از پشت سر مشترى گرفته لنگ ترش را پائين ميكشيد . و در مشترىهاى مرغوب ، يكى را به شانههايش انداخته ، يكى مثل عمامه به سرش مىبست و لنگ خوب بزرگى هم
--> ( 56 ) . چون دفاتر رسمى و قانونى وجود نداشت كافى بود تا زوج يا زوجه لفظا در حضور ملا اقرار به نكاح يا طلاق كند و او صيغهاش را جارى گرداند . ( 57 ) . سركارگر . ( 58 ) . لنگ .