جعفر شهرى باف
454
طهران قديم ( فارسى )
اهميت كلاه مقدمتا لازم است گفته شود در آن زمان كلاه از براى مرد بمنزلهء چادر و پوشش براى زن به حساب ميآمد و به همان صورت كه غير ممكن بود زنى بدون ساتر در انظار ظاهر شود براى مرد نيز بدون كلاه بودن به همان صورت موجب ننگ و سرافكندگى ميآمد ، چه سربرهنگى علاوه بر بىادبى و بىوقارى مطابق روايات معلوم يا مجعول موجب فقر و بىآبروئى و اختلال حواس و ديوانگى ميگرديد كه از آن سخت دورى ميكردند ، چنانچه جز ديوانگان بدون كلاه ديده نميشدند ، در دقتى كه هر آينه استطاعت خريد كلاه هم نميداشتند سر خود با دستمال و شال و مانند آن مىپوشيدند ، اضافه بر آنكه كلاه را نشانهء مردى و مردانگى ميدانستند كه عدم آن نيز به همان صورت موجب بىحرمتى و اهانتشان ميگرديد و به همين سبب هم بود كه شأن هر مردى كه در اجتماع بالا ميگرفت به همان نسبت هم بر طول قامت كلاه خود افزوده و آن را بالاتر ميگذاشت . « 90 » ضمنا مثلى داشتند كه ميگفتند كلاه را براى سرما و گرما نميگذارند و براى شرف و مردى مينهند ، چنانچه يكى از سوگندها به كلاه بود كه ميگفتند « به كلاه مردانهات قسم » و از دشنامهاى غليظ اينكه « اگر چنين و چنان نكنم ، كلاهم را برداشته لچك زنها را بسرم ميكنم » و ديگر اينكه سر را سلطان بدن ميدانستند كه بر سلطان بايد مطابق شأن و منزلت او احترام بگذارند و از اين رو زيادتر از تمام بدن جهت كلاه صرف وجه ميكردند . ديگر حكايتى در اين باره بود كه ميگفتند سلطانى وزيرش را مورد عتاب قرار ميدهد كه كلاهى به مبلغ هزار تومان خريده است و وزير جواب ميدهد : پادشاه براى خسيسترين عضو خود يعنى آلت سفلاى خويش هزارها تومان صرف ميكنند اگر حقير براى شريفترين اندام خود هزار تومان داده باشم اسراف نكرده خلافى انجام ندادهام . با اين مقدمات كلاه از لوازم اوليه پوشش هر مرد به حساب ميآمد تا آنجا كه
--> ( 90 ) . از دشنامهاى كنايهاى بود كه چون مردى به زنش سند بد مينهاد يا لكّاته و سوزمونى و پتياره صدايش ميكرد و او ميخواست جوابش را داده باشد و در آن عيب شريكش كند ميگفت : « كلاهت را بالاتر بگذار » يعنى افتخار كن كه زنت نانجيب مىباشد و تو هم نگاهش داشتهاى ! ره طالبان عقبى كرم است و زهد و تقوا * تو چه از نشان مردى بجز از كلاه دارى ؟ !