جعفر شهرى باف
236
طهران قديم ( فارسى )
مدبرهاى آن پرداختم . بوى نووى ماشين از داخل آن به مشام مىرسيد و چه نرم و راحت بود صندلى آن كه گويى روى بالش پر قو نشسته باشم و در همين وقت هم بود كه بچهها نيز شهامت يافته شروع به داخل شدن در اتومبيل و از سر و كول آن بالا رفتن نمودند و هنوز لذت خودنمائىام به ذائقهام ننشسته بود كه اتومبيل از دنده خلاص شده به راه افتاد و در حالى كه هر دم بر سرعتش مىافزود و با دستپاچهگى ، من كه بالاى آن فرمان در دستم پيچ و تاب خورده به اين سو و آن سو ميكشيد از جلو دكان گذشته مانند گاو وحشى شاخى به جرزى و تنهاى به جرزى زده به اين ديوار و آن سكو خورده در جوى خيابان افتاده بيرون آمد و محكم به تير چراغ برق سر خيابان كوبيد و هر تكهء شيشهء چراغ و فرفرهء رادياتورش به يكطرف رفت ، كه البته با آن هم شاگرد دواتگرى من و هم بطور قطع شوفرى احمد آقا رفيق استاد من به آخر انجاميد ! خاطرهء ديگر پس از آن مرا در بالاخانهاى پيش مرد خياطى از اهالى لبنان گذاشتند . روزى دكان را بدستم داده براى ناهار رفته بود كه يكى وارد شده جعبهء چوبى كوچكى شبيه جعبهء گز به روى ميز گذارده گفت : وقتى استادت برگشت بگو ( حامد ) از بيروت آمده بود و اين جعبه را هم برايت سوغات آورده بود و چون نبودى و هم عازم مراجعت بودم به همين وسيله خداحافظى مىكنم و سفارش پشت سفارش كه مبادا فضولى كرده دست به جعبه زده در آن را باز نمايم كه جن و پرى در آن بوده به جانم مىافتند ! پس از رفتن او من كه بيشتر از آن فضول و كمتر از آن كودن بودم كه سوغات را از جعبهى جنگيرى و جن و پرى تميز ندهم و در صورت داشتن جن و پرى نيز نمىتوانستم از ماهيت آنها سر بيرون نياورم ، با ترس و لرز فراوان به طرف جعبه رفته يكى از تختههاى آن را با نك قيچى بالا آورده نظر به درون آن انداختم كه ناگهان چشمم به چيزهايى خورد كه گويى بند بند جانم را به رقص آوردند : انجيرهاى درشت شكرك بستهاى كه هر يك به اندازهء نعلبكىيى