جعفر شهرى باف

235

طهران قديم ( فارسى )

كودكى خود از اين خيابان ذكر مىكنم . خاطرهء اول خانهء ما در يكى از كوچه‌هاى محله عربها « 18 » بود و چون روزگار با خانواده ما سر ناسازگارى گذارد و چهره‌ى كريه خود ظاهر گردانيد من نيز در اثر فقر و تنگدستى ناگزير به ترك تحصيل و شاگردى دكان اين و آن گرديدم و از آن جمله بود پادويى دكان دواتگرى « 19 » در اول كوچهء پشت كارخانه سابق الذكر كه كوچهء « سرتخت بربرىها » يش مىگفتند . استاد من مرد بد اخمى بنام استاد رمضان بود و رفيقى باسم احمد آقا داشت كه در دستگاه انگليسىها رانندگى اتومبيل ياد گرفته ، شوفر يكى از اعيان شده بود . روز اول شوفريش كه اتومبيل ارباب را تحويل گرفته براى خودنمايى و پز دادن و شايد هم احوالپرسى بملاقات استاد من آمده بود ، براى جلوگيرى از مزاحمت مردم و بچه‌ها اتومبيل را از عقب بكوچه رانده بالاى سرازيرى آن نگاهداشته بود . كوچه با شيب تندى به خيابان مىپيوست و اتومبيل از نوع سوارى بيوك طاق كروكى بود كه از تازگى مثل آيينه مىدرخشيد و مرا مأمور نمود از آن مواظبت كرده از فضولى و دستكارى بچه‌ها جلوگيرى بكنم . ابتدا بدستور او كنار اتومبيل ايستادم و به مراقبتش پرداختم ، اما وقتى بچه‌هاى زيادترى را ديدم كه به شأن و مقام من كه اتومبيلى را نگاهدارى مىكنم غبطه مىخورند و براى نزديك كردن خود به من منت كشيده موس موس مىكنند ، براى تكميل اين موقعيت با باد و بروت بسيار كه حتى تا پشت فرمان و داخل آن هم مىتوانم رفت و آمد بكنم كم كم در طرف رانندهء آن را باز كرده خودم را به پشت فرمان رساندم و با يك دنيا غرور و تبختر به كج و راست كردن فرمان و عقب و جلو كردن دسته‌ها و ميله

--> ( 18 ) . كوچه پر پيچ و خمى مانند ساير كوچه‌ها كه يك سرش به خيابان چراغ برق و سر ديگرش به خيابان ناصريه مىباشد . ( 19 ) . تعميركارى سماور و آفتابه و چراغ . كسى كه با جوش و لحيم و برنج و مفرغ و مانند آن سر و كار داشته باشد .