أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
63
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
من مىكند ايشان گفتند به حق خداى كه او پدر ما بود و متاعى پيدا كردند و بما دادند كه بفروشيد و بيائيد تا برويم و قرض پدر ادا كنيم بعد از آن رفتند و قرض او بگزاردند و باز بر سر چاه رسيدند در همان موضع و هيچ شك نداشتند كه هم آنجاست و نه چاه ديدند و نه اثر چاه پس شب در آنجا بودند و آن مرد در خواب ديدند كه گفت جزاكم الله خيرا بدرستى كه پروردگار مرا حوالت فرمود به بهشت هم در آنحال كه قرض من گزارديد « 229 » . حكايت : ابو الليث سمرقندى در كتاب تنبيه الغافلين آورده است باسناد خود از ابو يحيى بن سليم كه گفت در مكه مردى صالح از اهل خراسان در نزد ما بود و خلايق امانتهاء خويش بوى ميسپردند و بسلامت بايشان ميداد روزى يكى درآمد و ده هزار دينار بامانت بوى داد و بيرون رفت بحاجت خويش نوبت ديگر باز به مكه رسيد و اين مرد خراسانى مىطلبيد از جهت امانت خود و او مرده بود پس امانت خود از زن و فرزند او طلب كرد گفتند ما نميدانيم كه كجا نهاده است پس آن مرد شرححال با فقهاى مكه گفت كه مرا چه ميفرمائيد در اينحال گفتند ما اميد ميداريم كه اين مرد صالح از اهل بهشت باشد . پس هاتفى گفت اى صاحب مال با فقها گفتن چه فايده دارد سه شب چون دو دانگ از شب گذشته باشد بيا بر سر چاه زمزم و بانگ زن كه اى فلان پسر فلان من صاحب امانتم آن مرد سه شب چنين كرد و هيچ جوابى نشنيد
--> ( 229 ) - نظر باينكه عبارات ترجمه تا حدى آشفته و نامفهوم است عين حكايت از شد الازار نقل ميگردد . . . . . و روى ايضا فى ذلك الكتاب باسناده عن شيبان بن جسر قال خرج ابى و عبد الواحد بن زيد يريدان الغزو فهجموا على ركيه واسعه عميقه فادلوا حبالهم به قدر فاذا القدر قد وقعت فى الركيه قال فقرنوا حبال الرفقه بعضها الى بعض ثم دخل احدهم الركى فاذا هو بهمهمة فى الركى فاذا برجل جالس على الواح و تحته الماء فقال اجنى ام انسى قال بل انسى قال من انت قال انا رجل من اهل انطاكيه و انى مت فحبسنى ربى هيهنا بدين على و ان ولدى بانطاكيه ما يذكروننى و لا يقضون عنى فخرج الرجل و قال لصاحبه غزوه بعد غزوه فدع اصحابنا يذهبون فسار الى انطاكيه فسألا عن الرجل و عن بنيه فقالوا نعم و الله انه لابونا و قد بعنا ضيعه لنا فاتيا معنا نقضى عنه دينه فذهبوا حتى قضوا عنه الدين ثم رجعا من انطاكيه حتى اتيا موضع الركيه و لا يشكان انها ثم فلم يكن ركيه و لا اثر فامسيا هنالك فأتاهما الرجل فى منامهما و قال جزاكما الله عنى خيرا ان ربى حولنى الى الجنه حيث قضى عنى دينى ( صفحه 26 شد الازار ) .