أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )
276
شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )
عراق و هند كرد و روايت از ابو موسى مدينى و ابو المبارك آدمى ميكرد و پدر او شيخ روزبهان نام داشت كه در فسا مدفونست و شيخ روزبهان آن كس بود كه اتابك زنگى او را خليفه خود ساخت و او را بنزد خليفه بغداد فرستاد جهت امرى چند ، چون برفت در حضور او گفت در ميان سخن كه تو بزرگتر از سليمان نيستى و من كوچكتر از هدهد نيستم و اين سخن پس از آن بود كه با وى گفت كه ياد آر از آن روز كه در نظر خداى تعالى حاضر شوى و سليمان عليه السلام حاضر شود بآيات بينات و حديثها و حكايتها . بعد از آن خليفه بگريه افتاد و از اتابك عفو كرد و شيخ را منشور و احكام از عمر عبد العزيز اموى و عضد الدوله و غير ايشان بود و از همه بگذشت و بشيراز آمد و در همسايه شيخ عروة بن اسود ساكن شد و در مسجد باغ نو درس ميگفت و در رباط ابو زرعه و جامع عتيق وعظ ميفرمود و شيخ فقيه ارشد الدين نيريزى هر نوبت در مجلس او حاضر ميشد و سلاطين نيز مىنشستند و هيچ تعظيم ايشان نميكرد و سخن بعزت و شوكت با ايشان نميگفت بلكه با ايشان ميگفت اى تركمان چنين و چنان نكن و چنين و چنان كن و معيشه او از مزرعه بود كه از پدر بوى رسيده بود و طعام و لباس شيخ از آن بود و او را آن كفايت بود و ليكن اهل و اولاد او را روزى از جائى بود كه نميدانستند و گاهگاه ميفرمود هركس كه اعتماد بر غير خداى تعالى كند محروم شود از خير خداى تعالى . و ميگويند از سخنان بزرگ اوست كه هركس كه نظر به دنيا كرد كور شد و هركس كه نظر بعقبى كرد بى خود گشت و هركس كه نظر بمولى كرد او به راه راست رسيد . و بسيار ميفرمود التفات به غير خداى مكن كه مبدأ تو ازوست و منتهاى تو بدوست و ترا غير از پروردگار نيست و او را غير از تو بندگان هست و روايت كردهاند در سيرت كبرى كه حضرت خضر عليه السلام بصحبت او ميرفت و مردى از او درخواست كرد كه خضر را ببيند بعد از آن خضر بيامد و آن مرد خضر را نشناخت پس خضر شكايت كرد و گفت كه دلالت ميكنى مرا به كسى كه مرا نميشناسد و شيخ عذرخواهى كرد و پس از آن دلالت نكرد بوى