أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

205

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

مدرسه درآمد و طلبهء را ديد كه چيزى ميخواند پس از آن سؤال

--> - تلخيص الاثار عبد الرشيد باكوئى در بسيارى از كتب ديگر تراجم صوفيه مانند حلية الاولياء ابو نعيم اصفهانى ج 10 ص 363 - 364 ، و رسالهء قشيرى ص 27 ، و نفحات الانس جامى ص 205 - 206 ، و طبقات شعرانى ج 1 ص 97 - 99 ، و طرايق الحقائق مرحوم حاجى نايب الصدر ج 2 ص 209 نيز مسطور است ، و بعلاوه در تضاعيف كتاب اللمع ابو نصر سراج‌گاه بعنوان ابن يزدانيار و گاه بعنوان الكردى الصوفى الارموى و گاه بعنوان الكردى الصوفى بدون هيچ شبهه مراد ازين دو تعبير اخير نيز هموست و نيز در كتاب التعرف لمذهب اهل التصوف كلاباذى و همچنين متفرقه در تضاعيف رسالهء قشيرى بعضى فوائد و لطائف از وى منقول است ، ولى در هيچيك ازين مآخذ مذكوره ( باستثناى تلخيص الاثار سابق الذكر ) ادنى اشارهء باينكه او بعبارت امسيت كرديا و اصبحت عربيا تفوه نموده بوده است نشده ، بنابراين‌چنين به نظر ميرسد كه انتساب عبارت مزبور به دو در صورتى كه واقعيت هم داشته بوده مدتها بعد از عصر خود او ظاهرا ما بين مردم شايع شده بوده است نه در عصر او يا در ازمنهء متقاربه به عصر او و الا در يكى از مآخذ قديمهء مذكوره در فوق عادتا اشارهء بدان بايستى شده باشد . و ديگر ابو الوفاء تاج العارفين از مشايخ اكراد عراق از قبيلهء برجس ، اسم وى كاكيس بوده و در قريهء قلمينيا از قراى مضافات بغداد ساكن بود و در همان قريه در بيستم ربيع الاول سنهء پانصد و يك در سن متجاوز از هشتاد سالگى وفات يافت ، تاج العارفين در ابتداى امر از قطاع الطريق بوده و سپس به تفصيلى كه در كتاب بهجة الاسرار شطنوفى و قلائد الجواهر محمد بن يحيى حنبلى حلبى مسطور است از آن عمل بدست شيخ محمد شنبكى توبه نمود و بسلوك و رياضت مشغول گرديد و بالاخره يكى از مشاهير مشايخ صوفيهء عراق گرديد . صاحب بهجة الاسرار ص 143 و قلائد الجواهر ص 81 هر دو تصريح كرده‌اند كه قائل عبارت « امسيت عجميا و اصبحت عربيا » او بوده است . و ديگر بر حسب حكايتى كه اكنون در افواه مردم ايران بسيار مشهور است ولى در هيچ‌جاى موثوق بهى آن را مدون نديده‌ام و فقط در ديباچهء ديوان منصوب ببابا طاهر عريان همدانى كه در سنهء 1306 و 1311 شمسى دوبار در طهران بتوسط مرحوم وحيد دستجردى بطبع رسيده ديدم كه اين حكايت را ببابا طاهر نسبت داده‌اند لكن در افواه مردم نام شخص موضوع اين حكايات ابدا معين نيست بلكه آن را بيكى از اكراد بدون تعيين نام و نسب و زمان و مكان وى نسبت مىدهند و خلاصهء آن حكايت از قرار ذيل است : گويند وقتى كردى در سرماى سخت زمستان داخل يكى از مدارس شد و از مشاهدهء دروس و مباحثات طلاب با يكديگر بسيار متعجب و مجذوب شده از يكى از آنها پرسيد كه اين جماعت چه كرده‌اند كه به اين پايه از علم و دانش رسيده‌اند كه هر سؤالى را به اين سرعت جواب ميدهند ، آن طالب علم به قصد سخريه به او گفت اينها كه مىبينى به اين درجه عالم و فاضل و دانشمند شده‌اند كه هر سؤالى را به اين سرعت جواب ميدهند هر كدام نيمه شبى در سرماى سخت زمستان در حوضى كه آب آن به كلى يخ بسته بوده يخ آن را شكسته و در آن فرو رفته و غسل نموده‌اند و در نتيجهء اين عمل بهمهء علوم دانا گشته‌اند ، كرد ساده‌لوح نيز باور نموده شبى بسيار سرد بصدق نيت اين كار را انجام داد -