غلامرضا معصومى

13

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى )

داشت ناخدايان براى آن‌كه دعاى خير بينوايان بدرقهء راهشان باشد از هريك چيزى مىگرفتند و در كشتى مىگذاشتند چه‌بسا در بلد ديگر به فروش ميرفت و ناخدا بهاى آن متاع را هنگام بازگشت به او مىداد . ناخدا نزد مادر بنى قيصر رفت و خواست تا براى فروش چيزى به او دهد . پير زال گفت كه جز گربه‌اى هيچ ندارد . ناخدا گفت او را با خود به كشتى ميبريم تا دافع حشرات و ساير حيوانات موذى باشد . بارى ناخدا به يكى از سواحل هند لنگر انداخت و متاع خود را براى عرضه كردن به حضرت پادشاه آن ديار برد ناخدا قصر پادشاه را بس عالى و زيبا يافت . چون بار يافت و كالا عرضه داشت شاه بپسنديد و او را بنواخت . مرد بازرگان شاه و حاضران را ديد كه گيسو و ريش در لوله‌هاى زرين نهاده‌اند . به اطراف نگريست در هر گوشه موش‌ها ديد . چون خوان بنهادند موش‌ها هجوم آوردند . بالاى سر هركس كه بر سفره نشسته بود مردى با چوب ايستاد تا موش‌ها را براند . بازرگان با خود انديشيد كه پير زال توانگر شد . چون روز ديگر خواست كه به حضرت پادشاه رود گربه را در قفسى كرد و با خود ببرد و در پايهء تخت آن را از قفس رها كرد . گربه خود را در ميان موشها افكند و چند موش بگرفت و بكشت و بخورد . ابتدا موشان را از گربه وحشتى نبود اما چون صولت او بديدند روى بگريز نهادند . و در سوراخ‌ها شدند . گربه در پى آنها مىدويد و دست در سوراخها ميكرد . شاه خوشحال شد و پرسيد اين چه نوع حيوان است و در كدام سرزمين باشد . مرد پيشانى ادب بر زمين نهاد و گفت اين حيوان دشمن موش است و آن را به پارسى گربه و به عربى سنور گويند . هنگام سفر پير زالى آن را به من داد مگر در عوض آن فايده‌اى اندك حاصل شود . شاه آن تحفه قبول كرد و بفرمود تا رسم دخول و خروج و ديگر