حاجى زين العابدين مراغه اى
95
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
گفتم : « نه . مطلب ديگر بود . خداحافظ ! » با مشهدى حسن از آنجا نيز بيرون شديم . گفتم : « هرچند كه وقت تنگ است اما امروز بايد اين كار را به انجام رسانم . » رفتيم به دستگاه وزارت جنگ . بدانجا رسيده ديدم دم در قراولان چاتمه زده خودشان هر كدام در گوشهاى نشسته چوپوق [ چپق ] مىكشند ، خواستم داخل شوم ، پرسيدند : « كجا ؟ » مشهدى حسن گفت : « عرضهچى است . » نمىدانم چه اشارتى كردند ، مشهدى حسن گفت : « خوب ، خوب ، در بازگشت و مراجعت ! » رفتيم اندرون . از اسد بيگ فراشباشى سراغ گرفتيم ، اتاقش را نشان دادند . ديدم جوان خوبرويى به سن هفده ساله سردارى تمام گلابتون در بر به كمال عظمت نشسته است . سلام گفته به ادب تمام رقعهء حاجى خان را دادم . خواند و پرسيد از كيست . گفتم : « مهر و امضا بايد داشته باشد ! » گفت : « مهر و امضا محمد على است ولى نمىشناسم . » گفتم : « حاجى خان است . » كاغذ را انداخت به سوى من . گفت : « امروز نمىشود . » روى به طرف ديگر كرد . رفتم كه كاغذ را بردارم ، آهسته يك ايمپريال به كفش گذاشته عرض كردم : « سركار فراشباشى ! بنده غريب و مسافرم توقع دارم . » حالا سخن من تمام نشده ، چون ايمپريال را ديد به يكى گفت : « ميرزا آقاى پيشخدمت را بگو بيايد اينجا ! » ديدم جوانى زيباتر از او ، كه رخسارش چون آفتاب تابان مىدرخشيد ، آمد . اسد بيگ پرسيد : « وزير تنهاست ؟ » گفت : « نه . . . ! سرتيپ گروسى آنجاست . پول تحويل مىدهد . ناظر هم هست . » به من گفت : « قدرى بنشين ! » به ميرزا آقا هم سپرد كه « هر وقت وزير تنها شد ، مرا خبر ده ! » بعد از نيم ساعت ، ميرزا آقا آمد و گفت : « رفتند . » فراشباشى هم رفت . پس از لمحهاى برگشت و اشاره كرد « بيا ! » برخاستم . به گوشم گفت : « بدين پيشخدمت چيزى بده ! » گفتم : « به چشم ! » سه عدد پنج هزارى داشتم ، دادم . پرده را بالا كرده ديدم ناظر ده كيسه پول به دو نفر