حاجى زين العابدين مراغه اى
94
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
يك نفر ايرانى به زيارت مكهء مكرمه ، از هر سرحدى كه حركت كرده ، چهل و پنج تومان تا بازگشت بدان نقطه پول تذكره و قول بايد بدهد . اقلا همه ساله چهار هزار ايرانى به مكه مىرود . وجه تذكرهء اينان ساليانه زياده بر يكصد و شصت هزار تومان است كه با اين مبلغ در تمام نقاط مهمه و مقتضيهء ممالك روس و عثمانى ، كونسولها با مواجب و تعليمات مخصوصه توان گذاشت كه در حين وقوع شكوه و شكايتى طرف مؤاخذه و عتاب هم بشوند . در بندر جده - كه دروازهء قبلهء ما و طرف توجه عموم اسلاميان است - چرا كارپرداز نجيب و باادب و متدين پادشاهشناس از خانوادهء معروف صاحب علم و سواد نباشد ؟ و همه ساله در « بيع من يزيد » كارپردازى آنجا را به دست هر سفلهء بىپدر و فرومايه و بىسواد در مقابل يكى دو هزار ليرا بسپارند و او را بر جان و مال حجاج ، كه رعايت خاطر و حفظ حقوقشان بر ذمت دولت واجب است ، صاحب اختيار سازند ؟ و او را از هر تذكرهاى كه دولت زياده از يك تومان نمىگيرد بىشرمانه و بىباكانه نيم ليرا ، كه معادل دو تومان و نيم است ، گرفته باز دست برندارد ، با جمال و حمال نيز در تاخت و تاز آنان شريك بشود و براى كرايهء شتر و الاغى كه از جده به مكه ، سايرين ، يعنى مسلمانان خاك عثمانى و جزاير و هولند [ هلند ] و هند و قفقاز ، سى غروش ، مىدهند از ايرانى دويست غروش كه شش برابر آنهاست ، بگيرند و همه ساله اين تفاصيل را روزنامهها بنويسند و فرياد تظلم حجاج به آسمان برسد ، كسى گوش ندهد ، مرتكبين بىآزرم ابدا مؤاخذه نشوند ؟ تنها آنچه در جده از حجاج ايرانى ، كنسولهاى موقتى سه ماهه مىگيرند ، براى مواجب سفيرى كافى است . اگر اينها را كه عرض كردم مىدانيد و طرف اعتنا نمىشماريد ، زهى بىانصافى است ؛ اگر خبر نداريد و نمىدانيد ، در آن صورت همه حق دارند كه شما را غافل پندارند و سزاوار اين عنوان بلند نشمارند . و السلام . » وزير خميازهاى كشيده راست نشست و گفت : « تربيت عربستان بهتر از اين نمىشود . عجب مرد فضول و بىمغزى بودهاى ، مردك ديوانه ! تو نام قانون شنيده بر زبان پيچيدهاى هى از قانون دم مىزنى و اين را ندانستهاى كه اگر در ساير دولتها يك قانون هست و حكمش در يك سال مجرى نمىشود ، در مملكت ما هر وزارتخانهاى قانون جداگانه دارد كه احكام هر يك از آنها در نيم ساعت مجرى مىگردد . من از يك حركت تو خوشوقت شدم كه به ترك تابعيت نكردهاى و گرنه با تو به طورهاى ديگرى رفتار مىنمودم . پاشو به جهنم ، پاشو ! » ديدم جاى نشستن نيست . برخاسته به راه افتادم و غرق عرق خجلت بودم . ميرزا كاظم بيگ با بشاشت تمام پيش آمد و پرسيد كه : « از كونسل مصر شكايت كردى ؟ »