حاجى زين العابدين مراغه اى

80

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

تركى ، مردمان سمنان فارسىزبان متعصب . لهذا به اجرائات تو هزارگونه ممانعت كرده اشكالات خواهند تراشيد ، آخر الامر شورش كرده تو را بيرون خواهند نمود ؛ دوم ميان خود و خدا ، در فطرت و بشرهء تو لياقت حكومت نيست . اين است آيينه ، بنگر به جمالت ! سوم آب و هواى آن‌جا به غلظت مشهور است ، تو هم تندرست نيستى ، اطفال نيز ضعيف المزاج‌اند . چهارم اگر هيچ يك از اين محاذير نباشد ، ممكن است كه پس از شش هفت ماه هنوز جاى خود را گرم نكرده ديگرى هفت هشت هزار تومان به عنوان رشوت يا وجه اجارهء مملكت پول داده حكومت را از دست تو بگيرد . بگو آن‌وقت چه خواهى كرد ؟ اين همه مخارج اياب و ذهاب را از كجا تدارك خواهى نمود ؟ سخنان اين صدر اعظم و فلان پر اعتبار ندارد . حالا كاشانه‌اى گرم كرده‌ايم و همه روزه بىخون‌دل چند تومان مداخل هم مىرسد . بخور ، آسوده راه برو ! ممكن است كه رفته رفته زياد هم بشود . تو كجا حكومت سمنان كجا ؟ » ديدم الحق زن از من بسى دانا و به امثال اين كارها و اوضاع مملكت بيناست . در دل خود « آفرين » اش كرده ظاهرا گفتم : « بعض ملاحظات تو هم بد نيست . به من و اطفال بد مىگذرد . مزاج من و ايشان نبايد با آب و هواى آن‌جا بسازد . من هم به تركش مىگويم . » دو سه روز پس از اين ماجرا ، رفتم به خدمت صدر اعظم ، فرمودند : « حاجى خان سفر سمنان تو چه‌طور شد ؟ بايد حاضر حركت باشى . » عرض كردم : « قربانت شوم ، در پيشگاه بلند حضرت مستطاب اشرف صدارت پناهى معلوم است كه فدوى چاكر ناخوش و عليل‌ام . مىترسم بروم آن‌جا ناخوش شده بميرم . آن‌وقت اين اطفال صغير و بىكس را در آن ولايت غربت پرستارى نخواهد بود . هرگاه همچنان مرحمتى در اين‌جا بشود موجب مزيد دعاگويى خواهد شد كه در زير سايهء بندگان حضرت مستطاب اشرف عالى ، عمرى به آسودگى به سر برم . » فرمودند : « در اين‌جا همچنان خدمت مناسبى به نظر نمىآيد كه تو بتوانى از عهده برآيى . بندهء خدا ! جوانى و جمالى ندارى . از خط خوب و سواد مرغوب هم بىبهره‌اى ، شعر و شاعرى هم نمىدانى ، حكيم و طبيب هم كه نيستى . خود بگو : به چه كارت بگمارم ؟ » عرض كردم : « فدوى در ممالك خارجه خيلى مانده‌ام . در تفليس ياد گرفتم اندكى