حاجى زين العابدين مراغه اى

79

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

راه رفتم كه آن نيز مزهء ديگر داشت . آخر الامر ، به مجلس صدر اعظم نيز راه يافتم . از صحبت من بسيار مشعوف شدند . فرداى آن به يك قطعه نشان شير و خورشيد ، به انضمام لقب خانى ، سرافرازم فرمودند . » در آن اثنا به تكمه‌اى كه در يقهء سردارى خود علامت نشان بود ، يا انگشت اشاره‌اى كرده گفت : « اين اولين نشان من است . وقتى كه پيشخدمت صدر اعظم نشان و فرمان را - چنان‌كه در اين‌جا عادت است - سپرد ، از من هم انعام خواست . به او نيز به جاى انعام مثل آوردم . ديد كه حريف پرزور است ، راست برگشت . چندى نگشت [ نگذشت ] اين دومين نشان را گرفتم ؛ به انضمام منصب سرهنگى و يك‌صد تومان مواجب . » باز با انگشت ، اشاره به سينهء خود كرده علامت دومين نشان را بنمود و گفت : « اگرچه مواجب نمىرسد ، خود هم چندان پاپى نيستم . چون كه به نقد مرجع اميد مردم شده‌ام . كارم ، به توسط ، خيلى خوب مىگذرد . روزى پنج شش تومان - و گاهى بيشتر - از روى وساطت مداخل دارم . پارسال جناب صدارت‌مآب فرمودند : « حاكم سمنان عزل شده ، مىخواهى حكومت آن‌جا را به تو دهم ؟ » عرض كردم : « سايهء حضرت اشرف كم نباشد ، چه عيب دارد ! » آمدم در خانه به مادر قاسم - كه بنده‌زادهء شماست - مژده دادم كه : « صدر اعظم به من حكومت سمنان را تكليف فرمودند ! » گفت : « خيالت چيست ؟ » گفتم : « هيچ ، حكومت شهرىست ، البته مىرويم ! » مادر قاسم گفت : « تو تركى ، شعور ندارى . من راضى نمىشوم ! » اين زنكه اصلا اصفهانى است ، خيلى شيطان است . در جواب گفتم : « اين‌كه مىگويند : طايفهء زنان گيسوشان بلند و عقلشان كوتاه مىشود راست بوده است . زنكه ! حكومت شهرى را - كه مردم شش هفت هزار تومان رشوت داده به آرزو مىخواهند و به دستشان نمىرسد - به تو مفت مىدهند ؛ قبول نمىكنى ؟ » گفت : « در آغاز هركار بايد انجام آن را ملاحظه نمود . شخص بايد مآل‌انديش ، و دوربين باشد . اين حكومت تو به چند وجه در آن‌جا صورت نمىگيرد : اولا تو