حاجى زين العابدين مراغه اى

78

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

گفتم : « يكى هم قضاى سلام ديروزى بود كه من از ديدن شما به ناگهان خود را گم كرده سلام را فراموش نمودم . » خنديد ، رفتيم بالا . اما يوسف عمو نيز مانند حالت ديروزى من خود را باخته متفكر بود تا اين‌كه بالأخره به گوش من گفت : « اين شخص ملا محمد على نيست كه در فلان تاريخ در مصر مهمان ما شد ؟ » گفتم : « آرى ! خر همان است ولى پالانش عوض شده . » خودش هم شنيد . بسيار خنديد . از يوسف عمو احوال‌پرسى نموده گفت : « او . . . او . . . اوسف آقا هيچ عوض نشده‌ايد . هه ، هه . . . همان اوسف آقا هستيد كه بوديد . » بارى ، نشستيم . چاى آوردند خورديم . حاجى خان گفت : « خو . . خو . . خوب ، حالا بگو ببينم از كجا مىآييد و به كجا مىرويد ؟ شما كجا طهران كجا ؟ » گفتم : « من لابد تفصيل حالات خود را نقل خواهم نمود . اما شما اول بگوييد كه اين چه عالم است ؟ تو كجا خانى كجا ؟ » گفت : « سرگذشت من دراز است . اما مختصر مىكنم . پس از برگشتن از مكهء مكرمه ، وارد تفليس شده دو سه سال به همان منوال كه ديده بوديد ، لاابالى و لامكان زندگى مىكرديم . ولى به هر نحو كه بود دويست سيصد منات سرمايهء توكل به چنگ آورده بودم . اما هميشه خيال مىكردم كه اگر خود را به يك وسيله به طهران برسانم ، كارم بسيار خوب مىشود . زيرا كه از وضع بزرگان ايران - كه گاهى مىديدم - يقين حاصل كرده بودم كه به صحبت چون من ياوه‌درايى ، ميل مفرط خواهند داشت . من در اين خيال بودم ، كه بخت هم به رويم خنديد . شنيدم يكى از پرستاران حرم‌سراى شاهى به عزم معالجه در فرنگستان بود ، برگشته عازم ايران است . من هم واسطه‌اى تراشيده ، خود را در جرگهء خدام معيت او داخل كردم . تا شهر رشت ، دل كسان او را به خود مفتون ساخته ، از رشت تا طهران نيز به همان منوال رفتار نموده خود را در انظار مردم از معتبرين معيت او به قلم مىدادم . در اثناى راه ، هركس كه به استقبال موكب آن مخدره مىآمد ، شيفتهء مصاحبت من مىشد . هر يكى مرا به طرف خود مىخواند . من هم در كمال استغنا راه رفته ، دعوت هركس را كه قبول مىكردم ضمنا خيلى منت بارش مىنمودم . تا اين‌كه به طهران رسيديم . در اندك زمانى به مجلس‌هاى بزرگ بزرگ راه يافتم . در همه‌جا صحبت گرفت ، بازارم گرم شد . ديدم كه به مناسبت فارسى ندانستن كه بلغور مىكردم ، خيلى خوششان مىآيد . من نيز عمدا به مزاج آن‌ها