حاجى زين العابدين مراغه اى
75
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
دروغ بود كه دامن دامن و خرمن خرمن به مجلس مىافشاندم . مجلسيان هم مات و متحير در من مىنگريستند . چهار روز نيز كار ما بدين منوال گذشت . روزى به شاهزاده عرض كردم كه : آيا ممكن است بنده را مرخص فرماييد . برادرم را آورده به جاى خود در مجلس جاى دهم و خود رفته به اصلاح اين كار پردازم ؟ راضى شدند . برادرم را آورده در آنجا گذاشتم . به هر سو دويدم و به هر درى سرى زدم تا كار را به نحوى صورت داده خود و برادر را خلاص كردم . بعد از هفتهاى ، دوباره هواى تفليس به سرم افتاد . چند پارچه مس و غيره از خانه فروختم كه خرج راه نموده به تفليس بروم . تذكرهء راه را نيز گرفتم . وقت عصر ، ديدم آدم كدخدا آمد كه : « شما را آقا مىخواهد . » با هم رفتيم . سلام دادم . در نهايت گشادهرويى جواب داده گفت : « آقا محمد على ، بالا بفرماييد ! » اذن جلوس داده ، گفت : « من امروز شنيدم تو را حبس كردهاند و برده ، در محلهء ديگر اجلاس نمودهايد . تو را مقصر به قلم دادهاند . چرا به من خبر نداديد ، تا پدر آنان را بسوزانم ! خدا رحمت كند پدر تو را ، كه ستون اين محله بود . آدم بدين درجهء خوبى كمتر پيدا مىشود . بر گردن من بسيار حق دارد . خير ، خير ، من چگونه راضى توانم شد كه به تو از ديگران تعدى بشود . بايد خود از آغاز بدين كار رسيدگى كنم . » عرض كردم : « سايهء شما كم نشود . ديگر كارى بود گذشت . » گفت : « نه ، نه ! ممكن نيست كه از محلهء من آدم نجيبى مثل تو را ببرند و مقصر به قلم داده حبسش كنند . بايد پدرشان را آتش بزنم . من اين ننگ را بر خود هموار نتوانم كرد ! » گفتم : « سركار كدخدا كارىست شد . خداى عمر شما را زياد فرمايد . ديگر گذشته است . من نيز تذكره گرفتم فردا عازم تفليس هستم . . . » هنوز سخن را تمام نكرده بودم كه كدخدا به غيظ تمام راست نشست و گفت : « چهطور ؟ چهطور ؟ از تفليس خواهى رفت . گه مىخورى پدر سوختهء مادر ق . . ! تمام شهر را سير كردى حالا كه نوبت ما رسيده ، دعا مىخوانى ؟ ما را « مترس » بوستان حساب مىكنى ؟ پدر سوخته ! مگر من استخوان كلهء اسبم ؟ بر پدرت چنان آتش بزنم كه خود بپسندى . »