حاجى زين العابدين مراغه اى
76
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
آقا ! ما را كشان كشان بردند به محبس كدخدا . بيچاره مادرم خبردار شده چند پارچهء ديگر از مخلفات خانه را به نيم بها فروخته ، به كدخدا تعارف كرده مرا خلاص نمود . فرداى آن ، تبريز را وداع ابدى گفته راه تفليس را پيش گرفتم . و تاكنون رو به سوى تبريز نكردهام . » ملا از اينجور حكايات و سرگذشت خيلى به خاطر داشت ، در مجالس نقل كرده مردم را شيفتهء صحبتهاى خود مىنمود و به همين سرمايه روزگار خود را در مجالس اين و آن به سر مىبرد و از مخارج خورد و خوراك آزاد مىزيست ؛ حتى در [ سر ] سفره انواع بلا به سرش مىآوردند و هزار گونه شوخى مىكردند ، متحمل بود ، ابدا اظهار رنجش نمىنمود ، مجلس را گرم مىداشت و شب و روز خود را بدين منوال به سر مىبرد . چند كلمه هم از شمايل اين شخص محترم بايد گفت . اول اينكه سرش كچل بود ، دوم چشمهاى بسيار كوچك و بىنور داشت كه ده زرع دور تر از خود را نمىديد ، سوم دندانهاى كلفت بدمنظر داشت كه از دهن بيرون سر زده ، لبهاى ناهموار و شكم بزرگ پرباد و قامت كوتاه و ، بالاتر از همه ، زبانش نيز قدرى لكنت داشت . اينها اوصاف خلقتى اوست ، اما اوصاف خصوصى او : هميشه مست ، سست اعتقاد ، بىحقوق ، نمكنشناس ؛ اينجور مردمان - كه حاشيهنشين سفرهء ديگراناند - غالبا از حسن اخلاق و صفات پسنديدهء انسانى بىبهرهاند . بارى ، اين شخص - كه صفاتش را تا يك درجه شمرديم - حالا در ايران حاجى خان و طرف رجوع مردم شده است . چون آن روز را كارى نداشتيم ، از آنرو دلم در تاب و تپش بود كه وقت موعود كى خواهد رسيد تا رفته با اين شخص صحبت كنيم تا معلوم شود از كجا به مرتبهء خانى رسيده و در پاداش كدامين خدمت نمايان به دولت و ملت داراى اين عنوان بلند شده است . بارى ، شب را به هزار گونه خيالات به پايان آورده ، سحرگاهان يوسف عمو را گفتم : « امروز به زيارت شهزاده عبد العظيم خواهيم رفت . شب را هم در جايى ميهمانايم . » گفت : « كجا ؟ » گفتم : « خانهء يك نفر خان كه تو نيز مىشناسى . ولى نامش را نمىگويم تا خود ديده بشناسى . » هرچه پرسيد نگفتم . از منزل تا موقوف راهآهن پياده رفتيم . طول اين راهآهن كمتر از هفت ميل و در تمام