حاجى زين العابدين مراغه اى
71
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
آمديد ابراهيم بيگ ! خوش آمديد ، بفرماييد ، بفرماييد ! » برخاست ، مصافحه و معانقه كرديم . ولى من هى تركى حرف مىزنم او خودش را به فارسى مىزند . پايين مىكشم ، او بالا مىبرد . آخر الامر دستى به ريش برده به ايما رسانيد كه : « مرگ من از اين سخنان دست بكش . مرا ضايع مكن ! » فهميدم كه از مشهدى حسن « رودرواسى » دارد . نمىخواهد در نزد او از قدرش كاهيده شود . من هم روى سخن را برگردانيده به سويى - « عرض مىكنم » ، « فرمايش بفرماييد ! » ، « به سر مبارك شما ، جنابعالى » - كشيده در بالا به او رسيدم . ديدم ملا نفسى تازه كرد و قدرى آسوده گشته دوباره خود را بالاتر كشيد . بناى احوالپرسى گذاشت كه : « در مصر چه خبر است ؟ خديو مصر با قونسل چگونه رفتار مىكند ؟ البته در اسلامبول سفير را ديديد ، چهكار مىكند ؟ در تفليس حاكم باز « گراف شرمهفتوف » است ؟ با من خيلى دوست است . خليل افندى ، قونسل عثمانى ، باز آنجاست ؟ مردى بسيار خوب و نجيب است . تجارت ايرانيان در آن مملكتها چهطور است ؟ » همه را در نهايت احترام جواب مىدادم : « بلى ! سركار حاجى خان به سر مبارك جناب عالى چنين است . » از اين جور نيمساعتى صحبت كرده مرخصى خواستم و در كمال ادب سرى فرود آورده به راه افتاديم . از بيرون اتاق دوباره مرا صدا كرد . تنها برگشتم . آهسته به گوشم گفت : « فردا شب را اينجا بياييد . خودمانى و محرمانه صحبت و درد دل و راز و نيازى كرده شام را نيز با هم [ مى ] خوريم . » گفتم : « به چشم ! يوسف عمو را نيز همراه دارم . » گفت : « ديگر بهتر . او را هم بيار ! » اين دفعه خداحافظ گفته برگشتم . آمديم تا بازار به مشهدى حسن گفتم : « شما تشريف ببريد . فردا را هم زحمت نكشيده باشيد ، ما به حمام فلان خواهيم رفت . » ديگر نگفتم حاجى خان از ما وعده گرفت . آمديم منزل . منتظرم كه فردا وقت شام كى خواهد رسيد تا خانهء حاجى خان رفته ببينم اين حاجى ملا محمد على كذايى از كجا خان شده و به چه واسطه طرف رجوع مردم گشته است . براى آگاهى مطالعهكنندگان لازم آمد كه در اينجا مختصرى از سرگذشت اين حاجى ملا محمد على و اسباب معارفهء خود را با او بنويسم تا بدانند كه من امروز به كدامين