حاجى زين العابدين مراغه اى
72
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
شخص در هنگام ورود « كرنش » كردهام و زمان خروج باز سر تعظيم فرود آورده رخصت بازگشت حاصل نمودم . روزى ، در مصر خدمت پدر مرحوم نشسته بودم . ديدم از بندر « بر مصر » ، يعنى اسكندريه ، تلگرافنامهاى به نام پدر رسيد . مضموناش اينكه : مىخواهيم به زيارت شما بياييم . اگر در مصر تشريف داريد و مانعى نيست جواب بدهيد . امضا جعفر تبريزى پدر مرحوم گفت : « اين شخص يكى از دوستان محترم من است . شايد به زيارت خانهء خدا مىرود . جواب بنويسيد كه : تشريف بياوريد ، منتظرم . » نوشتم . هنگام غروب براى استقبال به ايستگاه راهآهن رفتم . وقتى كه واغون رسيد مهمانان چهار نفر بودند كه يكى همين ملا محمد على بود كه حضرات محض خوشگذرانى و نديمى تمامى مخارج او را بر خود هموار نموده همراهشان آوردهاند . گويا در اسلامبول او را ديده بودند . اين مرد حاضر جواب و بذلهگو و خيلى خوشخلق و ظريف است . بعض حكايتها نقل مىكرد كه مايهء تعجب شنوندگان بود . از جمله روزى از سرگذشت خود داستانى مىسرود كه مستمع را از حيرت به حيرت مىانداخت . نقل مىكرد كه : « وقتى ، يكى از تجار آذربايجان به من شصت توپ قناويز داد كه برده در تفليس بفروشم . من هم مال را برداشته به تفليس آمدم . دو هفته بعد از ورود من ، از ارباب كاغذى رسيد كه « پول لازم دارم . به رسيدن كاغذ يكصد ايمپريال برات گرفته بفرست . » پرسيدم كه برات را در كجا مىفروشند ؟ نشان دادند كه فلان كس براتچى است . نزد او رفته گفتم : « حاجى ، يكصد ايمپريال برات مىخواهم . » آن هم بىچون و چرا نوشت و داد . چونكه آنوقت در تفليس مردم به يكديگر اعتبار داشتند و به مدت يكى دو هفته برات نسيه مىدادند . هفتهء ديگر ديدم باز از ارباب كاغذ رسيد كه « يكصد ايمپريال برات گرفته بفرست ! » دوباره پيش تاجر براتفروش رفته ، يكصد ايمپرال ديگر برات گرفته فرستادم . چند روزى از اين ماجرا گذشت كه يكبار ديدم آدم حاجى به مطالبهء وجه برات آمد . گفتم : « من پول موجود ندارم . بايد قناويزها را فروخته بدهم . »