حاجى زين العابدين مراغه اى

70

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

گفتم : « آن شخص كه براى التماس و وساطت به كار مىآيد كيست و نامش چيست ؟ » گفت : « تو با نام و نشان او كار نداشته باش . با من خيلى دوست است . همهء وزرا و رجال دولت خاطر او را دوست مىدارند . در اين مملكت همه‌كاره است . امروز در طهران براى هركس در ضمن كارى واسطه لازم باشد ، هرگاه به من رجوع كند ، ده دوازده تومان گرفته به او مىدهم ، آن هم رفع [ و ] رجوع آن كار را مىكند و هرچه از اين ممر حاصل شد ده يك آن را هم به من مىدهد . » گفتم : « رفيق ، من به تو دو تومان مىدهم و بدان آدم نيز هرچه دادنى است مىدهم . تو كار نداشته باشد . از تو همين‌قدر مىخواهم كه او را به من نشان بدهى . » گفت : « به چشم ! اما بايد اول او را خبر بدهم . هرگاه قبول كرد فردا مىرويم و اين را هم مىدانم كه قبول خواهد كرد ، زيرا كه خودش آدم خوب و ترك است . خاطر تركان را دوست مىدارد . مردى شوخ و ظريف است و تكبر در مذهبش كفر . » خلاصه ، آقا مشهدى حسن كرمانى رفت . فردا چهار ساعت از روز رفته باز آمد و گفت : « آن واسطه را ديده و كار را ساخته‌ام . بسم الله برويم ! » برخاسته روانهء راه شديم . پس از طى مسافتى دور به يك دربند تيره و تاريكى رسيده در آن‌جا واهمه بر من غلبه نمود كه چرا يوسف عمو را نياوردم ! توكل به خدا كرده تا پايان دربند رفتيم . رفيق درى را زد ، باز كردند . پيرمردى هفتاد ساله را ديدم كلاه نمدى در سر ، لنگى را به دور آن پيچيده ، ريش سرخ و چهرهء سياهى داشت . فلك خاك غم بر سرش بيخته و همهء دندان‌هايش ريخته بود . چشم‌هاى نيم‌مرده‌اش در چشم خانه مىگرديد . لباسش چندان كثيف بود كه به تقرير نمىآيد . معلوم نبود كه متن پارچهء لباس‌هايش در آغاز چه رنگ داشته . مشهدى حسن پرسيد : « حاجى خان تشريف دارند ؟ » گفت : « بلى ، بفرماييد ! منتظر شماست . » چون پاى به پله‌هاى اتاق گذاشتيم ، بوى گند عرق مغزم را پريشان كرد . دهليز خانه گويى از عهد حضرت نوح جاروب نديده از مزبله نشانه‌اى بود . چون دم اتاق رسيديم ، پيرمرد پرده را بالا كرد . چه ببينم خوب است ؟ ديدم حاج ملا محمد على مشهور در صدر اتاق با كمال سنگينى قرار گرفته . او را از ديدار من و مرا از ديدار او حيرت گرفت . هر دو همديگر را شناختيم . از شدت بهت سلام را فراموش كرده گفتم : « گده مالا سن هارابورا هارالوند خان اولمسان . » او نيز مبهوت بود ولى از كمال زيركى زود خود را دريافته صدا بلند كرد كه : « خوش