حاجى زين العابدين مراغه اى

63

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

جواب دادم كه روزها به خواب معتاد نيستم . وقت چاى ما هم عصر است . پس به قدر يك ساعت مشغول صحبت شديم . آن‌گاه به پسرش گفت : « رضا ! تو مهمانان را ببر قدرى در شهر و كنار آب گردش كنند . عصرى هم به خانه تشريف بياريد . بعد از شام من شما را به منزل خودتان مىفرستم كه در چادر بخوابيد . » ديدم عذر نخواهد پذيرفت . ناچار قبول كردم . برخاسته به راه افتاديم . گفتم : « كجا بايد رفت ؟ » يوسف عمو گفت : « بهتر آن است كه به يكى از مكتب‌ها يا مدرسهء اين شهر رفته وضع آن‌ها را تماشا كنيم . » از آقا رضا پرسيديم : « اين شهر مكتب دارد ؟ » گفت : « بلى ! از همه جهت سه باب مكتب است . يكى بسيار دور است كه بچه‌هاى ما در آن‌جاست و يكى هم در بازار نجاران و نزديك است . اما آن‌جا برويم چه بگوييم ؟ در آن‌جا مرا چندان نمىشناسند . بهتر است كه يكى طلبكار و ديگرى مقروض باشيم و به بهانهء نويسانيدن تمسك و حجت بدان‌جا برويم تا مقصود شما حاصل آيد . » بدين تدبير خيلى خنديده گفتم : « عيب ندارد ، چنان كنيم ! » يوسف عمو گفت : « من نام ساخته خواهم گفت . نام صحيح خود را نمىگويم . » آقا رضا گفت : « به هر نحوى كه دلت مىخواهد آن‌طور كن . مقصود نويسنده همان يك عباسى است . تو هر نام كه خواهى بر خود ببند . كس را پرواى تحقيق و تجسس نام و نشان نيست . » قدرى شوخى كرديم كه ناگاه از طرف ديگر صداى دورباش بلند شد ، از هر طرف بانگ مىزدند : « برو پيش . بايست ، آستين عبا را بپوش . » من در كمال حيرت بدان سو نظر كردم . ديدم يك نفر جوان بلند قامت كه سبيل‌هاى كشيده داشت ، سواره مىآيد و سى چهل نفر با چوب‌دست‌هاى بلند به رديف نظام از دو طرف او مىآيند و در پيشاپيش آنان يك نفر سرخ‌پوش ديوچهر و در پشت سر آن ده بيست نفر سوار با تيپ مىآيند . از آقا رضا پرسيدم كه : « اين چه هنگامه است ؟ » گفت : « حاكم شهر است به شكار مىرود . » به ما گفت : « راست ايستاده هنگام عبور آن « كرنش » و تعظيم نماييد ، چنان‌كه ديگران مىكنند . » چون يك نظر كردم ديدم هى از چهار جانب و شش جهت سجده است كه مردم مىكنند . آن‌هم ابدا به روى بزرگوارى خود نياورده از چپ و راست هى سبيل‌هاى خود را تاب مىدهد .