حاجى زين العابدين مراغه اى

64

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

گفتم : « هرگاه تعظيم نكنم چه مىشود ؟ » گفت : « آن طرفش را فراشان مىدانند و چوب‌دست‌هاى آنان . گويا از حيات هم سير شده‌ايد ؟ » گفتم : « نه ! هزارگونه آرزو در دل دارم . » در نهايت ادب راست ايستاده هنگام نزديك شدن حاكم در كمال فروتنى ركوعى به جاى آورديم . « رسيده بود بلايى ولى به خير گذشت . » چون تاكنون اين وضع را در هيچ جايى نديده بودم ، خيلى تعجب كردم . گفتم : « آباد باشى ايران ! حاكم شهرى مانند لندن - كه داراى هفت مليون جمعيت است - از هرجا تنها مىگذرد و احدى اعتنا به شأن او نمىكند . ما شاء الله حاكم يك ولايت كوچك ما اين‌قدر جلال و جمعيت دارد . سلطنت بايد اين‌طور باشد . » گفتم : « آقا رضا ! حاكم جيره و مواجب اين‌همه جمعيت را از كجا مىدهد ؟ » گفت : « اينان مواجب ندارند . » گفتم : « پس چه مىخورند ؟ » گفت : « صبح تا شام در كوچه و بازارها مىگردند . هرجا دو نفر با همديگر دعوا كنند فورا آنان را گرفته نزد فراش‌باشى مىبرند . هرگاه دعوا خالى از اهميت است دو تومان فراش‌باشى و پنج قران نايب و دو سه قران هم اين فراشان مىگيرند مرخص مىكنند ؛ هرگاه از دهات اطراف عريضه‌چى بيايد يكى دو تن از اين سواران مأمور به تاخت و تاز مىشوند . اگر دعوا قدرى بزرگ شد يكى از پيش‌خدمتان يا امير آخور و يا تفنگ‌دار باشى يا آبدار و يا قهوه‌چى بدان كار مأمور شده صد يا پنجاه تومان براى شاهزاده و ده بيست تومان براى خودشان به عنوان جريمه و تعارف مىگيرند . » من از شنيدن اين سخنان در جاى خود خشك شده از سياحت بيزار گشتم . با خود مىگفتم : « اى كاش كور و كر بوده اين وضع را نديده و اين سخنان را نمىشنيدم . با زحمت و پول عجب بلايى بر خود خريدم ؟ » بارى ، به مكتب رسيديم . اين مكتب در بازار نجاران است . تخمينا سى ذرع طول و ده ذرع عرض دارد . زياده بر يكصد نفر اطفال معصوم در آن‌جا جمع بودند ، برخى از آنان روى خاك و بعضى بر روى نمد پاره و چند نفر در روى حصير و جمعى در روى پارچه گليمى ، براى تعليم ، نشسته . معلمشان پيرمردى معمم بود . داخل درون مكتب شده سلام كرديم . معلم از قيل و قال اطفال سلام ما را نشنيد . ما هم به گوشه‌اى نشستيم . آخوند پرسيد : « چه فرمايش داريد ؟ »