حاجى زين العابدين مراغه اى
54
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
چه غم ديوار امت را كه دارد چون تو پشتيبان * چه باك از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتيبان ؟ بلغ العلى بكماله ، كشف الدجا بجماله * حسنت جميع خصاله ، صلوا عليه و آله بعد از اتمام زيارت ، نماز را به جماعت خوانده بيرون آمديم . بيست و دو روز تمام صبح و ظهر و شام را بدين شرف عالمبها نايل بوده هر روز را هم يك گوشه از شهر را گردش مىكرديم ، از جمله روزى هم با آقا سيد به بيمارخانهء حضرت رفتيم اما چه بيمارخانهاى ! هر ناخوشى كه بدانجا برود هر قدر كه در آنجاست بيمار است ، مگر خود از آنجا گريخته در جاى ديگر از لطف خدا شفا يابد ، نه طبيب معين و نه دارو هست . از نظافت و ساير لوازم بيمارخانه هم اثر نيست . بدين بهانه ، مباشرين بىانصاف ساليانه از خزانهء حضرت مبالغ گزاف به مفت مىبرند . از قرارى كه آقا سيد مىگفت ، از املاك موقوفهء آستانهء اقدس همه ساله زياده از دويست هزار تومان مداخل مىرسد . اين همه تنخواه را مفتخواران بىدين و ديانت به عنوانهاى مختلف خاص خود دانسته ، پاك مىبرند ، در حالتى كه استحقاق تصرف حبهاى از آن را ندارند ؛ از جمله به نام مهمانى زوار هر شب دو خروار برنج پلو با ساير لوازم آن مىبرند ، همه به خانهء متمولين شهر و قوم و خويشان آنان ، كه هر يكى به عنوانى خود را به آستانهء اقدس بستهاند ، مىرود . زوار و غرباكمتر روى آش و پلو مىبينند . بعضى از بزرگان دولت نيز به اندك چيزى از آن خوان يغما قانعاند ؛ ديگر مداخله نمىكنند . اين همه مبالغ بىحساب مفت متولى باشى و دستياران اوست . گاهى حكام نيز دستاندازى دارند . ابدا حساب و مؤاخذهاى در ميان نيست . مردم شهر در قساوت قلب مىتوان گفت كه اشر ناساند . در معاملات ، متاعى را كه قيمتش يك تومان است پنج تومان مىخواهند . در سر هر سخن هم بىشرمانه سوگند دروغ به حضرت ياد مىكنند . من خود در بازار چيزى مىخريدم سه تومان قيمت خواست و چهار دفعه سوگند به حضرت ياد كرد . آخر الامر به هفت قران به من داد . بالاتر از همهء اين مصائب ، ديدن وضع سرباز در آن سامان سرحدى است كه شخص از مشاهدهء آن حال و ملاحظهء مخاطرات آن وضع برخود مىلرزد . روى با سيد به زيارت مىرفتيم ديدم چند نفر بر ما گذشتند ، با لباسهاى بسيار كهنه و كثيف كرباسين - كه رنگش معلوم نبود - و هر يك در سر كلاههاى بسيار بد ، به نوعهاى مختلف ، مىروند كه پاشنهء پاهايشان از چرك پينه بسته اما هر يك تفنگى در دست دارند . بعضى از آنان پير پنجاه ساله و برخى جوان بيست ساله به نظر مىآمدند .