حاجى زين العابدين مراغه اى

55

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

از سيد پرسيدم : « اينان به فعله مىمانند . اما اين تفنگ‌ها چيست ؟ » گفت : « آقا جان ! اين‌ها سربازان دولت‌اند ، در ارگ شب قراول بودند . حالا عوض شده به بازار ريختند . اكنون خواهى ديد كه يكى قصاب و ديگرى پينه‌دور و برخى صراف و بعضى ميوه‌فروش‌اند . به هر كدام از اينان به عنوان رشوت بده مخصوص و معينى به سرهنگ و سرتيپ خودشان دارند . » از شنيدن اين ماجرا دنيا در مدنظرم تيره و تار شد ، آهى از دل پردرد كشيده گفتم : « خداوندا ! اين‌ها همه كيفر دعواهايى است كه من در مصر به ناحق در سر اين كارها با مردم مىكردم و هرچه از اين قبيل چيزها مىگفتند باور ننموده با آنان پرخاش كرده دلشان را مىآزردم . » سيد گفت : « بدتر از همهء اين‌ها آن است كه اين سربازان هرچه از ممر كسب و فعلگى حاصل كردند ، پس از جدا نمودن حصهء رشوت صاحب‌منصبان ، هرچه باقى ماند به ترياك داده در غليان مىكشند . » دود از سرم بلند شده پرسيدم : « اين سربازان بومى هستند يا از ساير ممالك ايران ؟ » گفت : « غريب‌اند ؛ اينان از فوج خلخال و مشكين هستند . ساخلوى شهر به عهدهء اين‌هاست ، در ظرف دو سه سال يك‌بار عوض مىشوند . » پس از آن سيد گفت : « بسيارى از زوار در اين‌جا براى ايام اقامت « متعه » مىكنند . اگر شما هم خيال داريد به من بگوييد تا تدارك كنم . » گفتم : « هرگاه سوگند ياد كنى كه ايام « عده » اش منقضى شده چه مضايقه ! » گفت : « تو براى نفس خود متعه مىكنى . به من چه رسيده كه قسم ياد كنم ؟ » گفتم : « معلوم شد كه شما خود اطمينان نداريد . من هم كار خلاف شرع در فرنگستان نكرده‌ام تا چه رسد بدين مقام مقدس و خاك پاك . نعوذ بالله ! من بسيار شنيده بودم كه در مشهد مقدس بعض بدكاران مرتكب چنان فعل حرام مىشوند ولى باور نمىنمودم . حيف ! » خلاصهء كلام ، پس از بيست و دو روز اقامت در ارض اقدس ، به يوسف عمو سپردم كه تدارك سفر طهران كند . يوسف عمو در جواب گفت : « سركار بيگ ! من در اين سفر از شما خواهشى نكردم . اولا بسيار متشكرم از اين‌كه در خدمت شما به زيارت اين تربت پاك - كه موجب سعادت دو جهانى است - نايل گشتم . حالا تنها يك عرض به شما دارم و استدعا مىكنم كه آن را از بنده قبول فرماييد . » گفتم : « بگو ! »