حاجى زين العابدين مراغه اى

42

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

است - در اسلامبول نبود ، در خانه ، گماشتگانش در نهايت احترام از ما پذيرايى نموده دقيقه‌اى از مراسم مهمان‌نوازى را فرونگذاشتند . در حقيقت آن‌قدر احترام كردند كه مايهء شرمسارى گرديد . هرچند كه خانه را مثل خانهء خود مىدانم ولى نبودن صاحب‌خانه بيشتر سبب خجلت شد . روز چهارم بليت خودمان را در گونسلخانه [ كنسولخانه ] هاى ايران و روس قول كشيده ، با واپور نمسه ، باز در موقع اول عازم سمت باطوم شده ، روز پنجم حركت بدان‌جا وارد گشتيم . مأمورين گمرك روس آمده اشياء را معاينه كردند . بليت‌ها را هم در كشتى قول كشيدند . بيرون شديم . در اسكله انبوهى از ايرانيان را ديدم ، اما در نهايت پريشانى ، لباس همه كهنه و صدپاره ، رنگ رويشان زرد و ضعيف . از اين حالت آنان متحير و متأسف شدم . در آن اثنا ، جمعى از آنان نيز اطراف ما را گرفتند كه « آقا ما قهوهءخانهء خوب داريم جاى منزل هم هست . » خواستند اشياء ما را بردارند يكى از آن ميان به ما اشاره كرد كه « نرويد ! » يوسف عمو را به طرفى كشيده آهسته به گوشش گفت كه « مبادا به قهوه‌خانهء اينان برويد ، همه لوطى و مردمان دزد و دغل‌اند ) . بهتر اين است كه به مهمانخانهء « ايمپريال » نام كه در اين نزديكى است رفته منزل كنيد . هرچند كه شبى يك دو منات بيشتر خرج مىشود اما از هر گزند آسوده مىشويد . » يوسف عمو به حمال گفت : « به هوتل [ هتل ] ايمپريال خواهيم رفت . » در آن‌جا يك اتاق براى هر شبى به دو منات اجاره كرده شب را خوابيديم . سحرگاهان بيرون آمده به يك نفر همشهرى رسيده پرسيديم : « ماشين كى به تفليس حركت مىكند ؟ » گفت : « يكى حالا ، ديگرى شب . » ديديم كه بدين ماشين نمىرسيم گفتيم بهتر ، تا شام در شهر هم گردشى مىكنيم . از نام و مملكت آن همشهرى پرسيديم . گفت : « نامم على و خود لنكرانى هستم . » او هم پرسيد : « از كجا تشريف مىآوريد ؟ » گفتم : « از مصر . » گفت : « من هم چندى در مصر بوده‌ام . » از بعض كسان احوالپرسى كرد . گفتم : « عجب است كه در اين مملكت به هر طرف مىنگرم ايرانى است ولى همه پريشان و پژمرده و بيكار . معلوم مىشود كه همه بىچيزند ! » گفت : « بلى ، همشهرى در اين‌جا بسيار است . چون امروز يكشنبه و كارها تعطيل است ، از آن جهت در اين‌جا جمع شده‌اند . فردا بسيارى پىكار مىروند . » گفتم : « چه كار دارند ؟ »