حاجى زين العابدين مراغه اى

41

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

بارى ، پاسى از شب رفته بود شام خورده بعد از آن گفتم : « برادر شما از راه رسيده‌ايد قدرى زودتر استراحت كنيد تا از رنج راه بياساييد . » « خداوند شما را راحتى بدهد ! » گفته رفتيم و خوابيديم . صبح برخاسته نماز خوانده چاى خورديم . ابراهيم بيگ گفت : « يوسف عمو ! برخيز پيراهن و زيرجامه‌اى حاضر كن تا رخت عوض كرده به حمام برويم . مىدانيد كه من هفت ماه است حمام نديده‌ام . » يوسف عمو جامه‌دان را باز كرد كه جامه بردارد . گفت : « اول ، روزنامهء سياحت مرا بده ! » دفترى از او گرفته به من داد و گفت : « اين است سياحتنامهء من ! هرچه ديده‌ام بدون كم و زياد در اين‌جا نوشته‌ام . هرگاه فرصت داريد تا برگشتن ما از حمام بخوانيد . » من هم گرفتم . چون مىدانم كه مطالعه‌كنندگان به انتظار مندرجات سياحتنامه‌اند ، لهذا صورت آن را ذيلا مىنويسم . صورت سياحتنامه در هجدهم فلان ماه ، به عزم زيارت مشهد مقدس و سياحت ايران ، با يوسف عمو ، معلم اين بنده كه در حقيقت به جاى عمو و بلكه پدر من است ، دو ساعت از روز گذشته ، از مصر ، در نخستين موقع شمندوفر [ راه‌آهن ] به جانب « بندر بر مصر » به راه افتاديم . همان روز دو ساعت به غروب مانده ، بدان‌جا وارد شديم . آن شب را در شهر مذكور گذرانيده ، فردايش در ساعت چهار زوالى ، با واپور « پرنس عباس » نام خديوى ، از موقع اول بليت گرفته به طرف اسلامبول حركت كرديم . هوا خيلى خوب ، همه روز را در صفحهء كشتى به تماشا به سر بردم . ولى هيچ مصاحب نداشتم . به خيال خود بودم . در ظرف دو شبانه‌روز وارد اسلامبول شديم . در راه به جز از « قلعهء سلطانيه » - كه مدخل بوغاز اسلامبول است - در هيچ‌جا توقف نشد . اين قلعهء سلطانيه داراى استحكام بسيار بزرگى است كه موافق فن ساخته شده . مىگويند يك هزار عراده توپ در نقاط متعددهء آن تعبيه كرده‌اند . بىاذن و اجازهء مستحفظين عبور هيچ كشتى از آن‌جا ممكن نيست . كسانى كه خود آن‌جا را ديده‌اند ، قول مرا تصديق خواهند نمود . كشتى ما نيز پس از استحصال اذن و اجازه به راه افتاده وارد اسلامبول شديم . چون واپور قدرى از اسكله دور مىايستد لهذا با قايق - كه هميشه در اطراف كشتىهاى تازه وارد بىحساب جمع مىشوند - ما را با اشياء خود به گمرك درآوردند . پس از معاينهء اشياء ، از آن‌جا يكسر به خانهء « فلانى » - يعنى خانهء بنده ، نگارندهء اين سياحتنامه - رفته منزل نموديم . با اين‌كه صاحب خانه - كه دوست عزيز من