حاجى زين العابدين مراغه اى
40
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
به ديدنش رفته ، از طهران و اوضاع ايران پرسش نمودم كه : « چه خبر خير است ؟ » گفت : « هيچ ! » گفتم : « از وضع سلطنت و حالت وزراى مملكت مىپرسم . » گفت : « هيچ ! » گفتم « از انتظام لشكر و ادارهء كشور پرسيدم . » گفت : « عرض كردم كه هيچ چيز نيست ! » گفتم : « عجب حالتى دارى مگر در اين مملكت وزير جنگ ، وزارت داخليه ، خارجيه ، معارف ، ماليه ، فوايد ، وزارتهاى زراعت ، تجارت نيست ؟ » گفت : « نام همهء اينها هست . و منشى و نويسنده نيز هست ، حتى در صورتى كه تنها دو كشتى جنگى پوسيده در روى آب دارند ، براى همان دو كشتى وزير بحريه و وزارتخانه هم دارند ! از اين يكى پى توانى برد كه وضع ساير وزارتخانهها بايد چهطور باشد . » راستى از سخنان ياوه و پريشان اين مرد اوقاتم تلخ شد . به خانه برگشتم . شب همه در انديشه بودم كه چه بايد كرد ؟ اينها را كه دربارهء وطن مىگويند ، نبايد اصل داشته باشد . در صورتى كه پدر مرحوم رخصت سياحت هم داده ، راستى از انصاف دور است كه دو سه بار صفحات فرنگستان را ديده يك بار از وطن ديدن نكنى . بهتر كه به عزم زيارت مشهد مقدس سفرى كنم . در آن ضمن ساير قطعات وطن خصوصا پايتخت را نيز سياحت كنم . اگر براى اقامت جاى مناسبى يافتم به مصر برگشته املاك خود را فروخته ، با اهل و عيال بدانجا بروم . و باقى عمر را در خاك پاك وطن ، رشتهء تجارت و يا زراعتى به دست گرفته به پايان آرم . پس همان روز به يوسف عمو گفتم : « تدارك اسباب سفر كن كه پسفردا به عزم زيارت مشهد مقدس و سياحت ايران حركت خواهيم كرد . » اين بود كه هشت ماه قبل ، بدينجا آمده و رفتيم . اينك برگشته در صدد معاودت به مصريم . » گفتم : « خوب ، چه ديديد ؟ وضع مملكت و حكومت چهطور بود ؟ » آهى كشيد و گفت : « نه شما بپرسيد ، نه من بگويم . اى كاش هرگز بدان سوى نرفته اين همه ناملايمات را نديده و به همان ذوق ياد وطن باقى مانده بودمى . » گفتم : « من خود مىدانستم كه تو از اين سفر دلخوش برنخواهى گشت . حالا از آنچه ديديد به من هم بگوييد ضررى ندارد . » گفت : « هرچه ديدهام و بر من گذشته همه را نوشتهام ، فردا سياحتنامهء خود را به خدمت مىدهم . خود بخوانيد كه من زبان تقرير آن را ندارم . هرچند كه دلم نمىخواست آن همه ناملايمات را بنويسم ولى چون پدر مرحوم وصيت كرده بود « به هر مملكت كه رسيدى مشهودات خود را تماما بنويس كه روزى به كار آيد . » نخواستم كه بر خلاف وصيت پدر رفتار كنم . »