حاجى زين العابدين مراغه اى
31
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
پست ] ايران داشت گرفته همان مكتوب را توى آن لفافه گذاشته در سر راه ابراهيم بيگ - كه مىدانستم همه روزه در ساعت معين از آنجا عبور مىكند - به انتظار نشستم ، تا اينكه از دور نمايان شد . من هم در آن اثنا كاغذ را از بغل درآورده گويا از آمدن او خبر ندارم . رفته رفته بنا كردم به خواندن مكتوب . چون نزديك شد به ناگاه سربلند نموده سلام دادم . به آواز بلند گفت : « عليكم السلام حاجى كريم آقا از كجا تشريف مىآوريد ؟ » گفتم : « از پوستخانه [ پستخانه ] . كاغذى از طهران داشتم . » گفت : « از طهران ؟ » گفتم : « بلى ! » گفت : « خيلى خوب ، چه خبر تازه هست ؟ » گفتم : « هنوز تمام نخواندهام ولى نام پادشاه و غيره ديده مىشود . » در نهايت تلاش گفت : « برويم اين قهوهخانه يك استكان چاى بخوريم ؛ شما هم مكتوب را بخوانيد ببينم چه خبر شنيدنى هست . » در جواب گفتم : « هرچند كه كار زياد دارم چون مىدانم كه به شنيدن اخبار طهران ميل داريد ، چه مضايقه ؟ برويم داخل قهوهخانه شويم . » فورا سپارش [ سفارش ] قهوه و غليان داده نشستيم . گفت : « خوب بخوان ببينم چه خبر است ! » من هم بنا كردم از ابتداى كاغذ به خواندن . مضمون مكتوب برادر مكرم ! رقيمهء شما زيارت شد . از سلامتى آن برادر گرامى بسيار خوشوقت شدم . بيست و پنج ليرا به حوالهء حاجى عبد الرزاق آقا ، تاجر اسكويى ، برات فرستاده بوديد ، مبلغ مذكور را گرفته - به موجب فرمايش شما - فرستادم به اصفهان به نام مشهدى محمد رضا كه ايشان ده ليرا به خانهء شما داده ، پانزده ليرا هم به وجه قرض آقا حسن بدهند . البته خودشان نيز به شما خواهند نوشت . ديگر مطلب قابل عرض نيست مگر اينكه چند روز پيش مسئلهء مهمى پيش آمد . چيزى نمانده بود كه دولت عليهء ايران به دولت انگليس اعلان جنگ كند . بلكه هم كرد . ولى چند روز است كه گفتوگوى خصومت از ميان برخاسته [ در چاپ سنگى همه برخواسته ] تا يك درجه آرامى حاصل گرديد . از قرارى كه معلوم شد