محمد ربيع بن محمد ابراهيم

61

سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى )

گشاده و باده حصول امانى و امال در بزم بهشت آئين آماده بود . ديگر فرمود « 1 » كه لينعمت عالميان را با احدى نزاع و جدالى نيست ؟ مشار اليه عرض كرد كه كدام خس طينت خواهش و جرأت آن دارد كه خود را به آتش سوزان غضب آن قهرمان زند كه از خوارى ريشهء وجود را از بنيان هستى كند و خرمن حيات خويش را از برق قهرش به مثابهء توده خاكستر كند و به اقبال بيزوال ابدى الاتصال معاندان و معارضان اين دولت در تيه گمنامى و ضلالت به اعدام و افناى خويش گرفتارند نهايت درين اوان سردار با سپاه بيكران به طرف آذربايجان رفته و در آنجا توقف دارد و هنوز مشخص نيست كه بچه امر مأمور خواهد شد . بعد از آن فرمود كه موسم رفتن شما دور است درينجا باشيد تا آنكه وقت موسم شما را روانه خواهيم كرد و كارى كه داشته باشيد به وزير بگوئيد كه انجام نمايد . بعد از آن در تخت را پوشيد و مجلس به آخر رسيد « 2 » . و اين بندگان از آنمكان به خانه خود آمديم و بعد از دو روز ديگر

--> ( 1 ) - شاهزاده دمرنگ مىنويسد كه در جريان شرفيابى پادشاه از سفير كشور خارجى 3 سوال مىنمود : « اول . آيا پادشاه و خانواده سلطنتى كشورش سلامت هستند ؟ دوم . آيا مسافرت خوبى را برگزار كرده و چه مدت در راه بوده است ؟ سوم . آيا در كشورش باران به حد كافى باريده و مردم در رفاه هستند ؟ » . ( Damrong , Siamese Embassies to Europe . Transl . Robbins . Bangkok . ( ص 14 . 1928 ( 2 ) - تاشارد مراسم شرفيابى و تخت شاه را چنين توصيف مىكند : « پس از اينكه هركس در جاى خود قرار گرفت صداى شيپور و طبل و آلات ديگر موسيقى شنيده شد آنگاه پنجره تخت شاه باز شد و در بالاى آن شاه ظاهر گرديد . ولى فقط نيمى از بدن او ديده ميشد و بقيه در پشت پنجره مخفى بود . تمام امرا كه به سجده بودند به زانو برخاسته دستها را بالاى سر برده خم شدند و پيشانى خود را به زمين سائيدند . پادشاه تاجى بر سر داشت كه از سنگهاى قيمتى ميدرخشيد . آن نوعى كلاه است به هرمى ختم مىشود و دور آن را سه دايره طلا كه باهم فاصله دارند احاطه نموده است . وسط انگشتان او الماسهاى متعدد تلالو زيادى مىكرد و نيم تنه‌اى برنگ قرمز طلائى بر تن داشت كه روى آن نيز تورى از طلا با تكمه‌هاى الماس بزرگ پوشيده بود . » ( سفرنامه ياد شده . كتاب 4 . ص 198 )