جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )

70

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )

كرده‌ام بردند ، و با عزت و احترام در جايى نشاندند . ديگران نيز هركدام در جاهاى خود به نسبت گنجايش سراچه قرار گرفتند و بقيه به نسبت درجات و مقاماتى كه داشتند به رسم مسلمانان بر روى فرشها نشستند . آنگاه بر فرشها خوان گستردند و در برابر هركس لگنى از نقره و كوزه‌اى شراب و آفتابه‌اى آب و يك ظرف كوچك سيمين ، نهادند . در اين اثنا چند مرد آمدند كه از جانب پادشاه هند گسيل شده بودند كه جانورانى عجيب همراه داشتند . يكى از مردها ببرى داشت كه در زنجير كرده و در كار خود ماهر بود و چنين حيوانى را در زبان ايشان بابور « 1 » نامند . اين جانور مانند ماده شير است اما سرخ‌رنگ است و پيكرش را خطهاى راه‌راه پوشانده . رويش سرخ و داراى لكه‌هاى سفيد و سياه و شكمش سفيد و دمش چون دم شير و جانورى عجيب و هراس‌انگيز مىنمايد . سپس شيرى را نزديك آوردند و اندكى به ببر نشان دادند . ببر همين‌كه شير را ديد ناگهان كوس بست . گفتى گربه است و مىخواهد بر شير بجهد ، و اگر ببربان او را عقب نكشيده بود چنين مىكرد . پس از آن دو فيل آوردند و همين‌كه در برابر شاه قرار گرفتند فيلبان چيزى به فيلها گفت و آنها به شاه نگريستند و سپس با وقارى مخصوص سرهاى خود را خم كردند مانند اينكه خواسته باشند كرنش كنند . فيل بزرگتر را نزديك درختى بردند كه در باغ بود و به بزرگى كمر آدمى . پس از آنكه فيلبان چند كلمه با آن حيوان سخن گفت فيل نخست با سر خود درخت را از يك‌سو تكان داد و سپس رفت و همين كار را با طرف ديگر درخت انجام داد و آن را از ريشه بركند . سپس زرافه‌اى پيش آوردند . ايشان او را جيرنافا « 2 » خوانند . زرافه جانورى است با پاهاى دراز به اندازهء پاهاى اسبى بزرگ بلكه بلندتر ، اما پاهاى پسين او نيم پا كوچكتر از پاهاى پيشين است ، سمش مانند سم گاو شكافته است . پيكرش بنفش

--> ( 1 ) . در متن Leonaza كه در حاشيه به Ounce تفسير شده است به معنى يوزپلنگ ، اما از شرحى كه نويسنده مىدهد پيداست كه مقصود ببر بوده است بخصوص كه در جملهء بعد مىنويسد « چنين حيوانى را در زبان ايشان [ - ايرانيان ] بابورت خوانند » . و اين بابورت قطعا همان ببر است . - م . ( 2 ) . Girnaffa را به انگليسى giraffe خوانند و فرهنگهاى انگليسى آن را معرب زرافهء تازى نوشته‌اند . پس مقصود نويسنده كه مىگويد « ايشان او را جيرنافا خوانند » معلوم نيست . - م .