محمد معصوم البكري ( نامى )
236
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
بيايد به دو سپارند . چون اجتماع « 1 » برين منعقد شد ، مواجب سپاهى از خزانه داده در قلعه دارى كمال جان سپارى نمودند ، تا آنكه روز دوشنبه دوازدهم جمادى الاول سنه اثنى و ثمانين و تسعمايه كيسو خان به بهكر آمد . و در حينى كه مشار اليه به ده « 2 » گروهىء قلعه رسيد ، محب على خان غراب و كشتى را فرستاد تا او را از آمدن مانع شده به لهرى بيارند ، و بعد از ملاقات هر چه اتفاق ( f . 177 a ) افتد . . . . . . . كيسو خان كس بامراى قلعه فرستاد . ايشان كشتيهاى بحر را آراسته باستقبال فرستادند . جنگ كنان به شهر در آمد . و چون كيسو خان به قلعه در آمد ، روز بروز آثار تازگى در بشرهء مردم بهكر ظاهر شد . چون مجاهد خان قلعه گنجابه را به صلح بدست آورده مير ابو الخير را به سعايت بعضى فدائيان بقتل رسانيد . درين اثنا خبر آمدن كيسو خان به قلعهء بهكر استماع نموده به سرعت عنان عزيمت معطوف گردانيد . و تتمهء احوال در جزء رابع در محل خود مذكور خواهد شد ، إن شاء اللّه تعالى . ذكر شمهء از صفات سلطان محمود خان حاكم بهكر سلطان محمود خان حاكمى بود جامع صفات متضاده . شجاعتى كامل و سخاوتى شامل داشت . و از ابتداء صبا « 3 » تا يوم الارتحال بدولت و فراغت گذرانيده ، داد مردانگى و سخاوت داد . و همت او مشهور است . و حدّت مزاج او در نهايت استعلا بود . چون در غضب در آمدى ضبط خود به هيچ وجه نتوانستى . و در خونريزى ملاحظه نداشت ، و باندك توهم و بدگمانى خانومان مردم بر مىانداخت . اگر چه بنفسه ظلم مىكرد ، اما روادار ظلم ديگران ( f . 177 b ) نبود « 4 » . سپاهى و ائمه و رعايا در زمان دولت او آسوده حال بودند . هزار و يك ختم قران باتمام رسانيده . طوى خوب كرده شهر بهكر را آئين بست . ولادت آن خان سعادتمند در سنه ثمان
--> ( 1 ) م : اجماع ( 2 ) ح م : دو ( 3 ) ف : حيات ( 4 ) م : اما ديگرى را مجال ظلم نبود