محمد معصوم البكري ( نامى )

186

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

شود « 1 » . و مير شاه محمود غير از رفتن علاجى نداشت . برفاقت مير حميد روانهء ملازمت ميرزا گرديد ، و در برابر قصبهء سن بملازمت مشرف شده بانواع نوازش رعايت يافت . و دران ايام ( f . 139 a ) سلطان محمود خان در سيوى بود . و چون خبر تمرد شاه محمود به دو رسيد ، اراده نمود كه بايلغار خود را به قلعهء بهكر رساند ، چرا كه والده و متعلقان او در بهكر بودند . و مومى اليه چند منزل از سيوى برآمده به حوالىء گنجابه رسيده بود ، كه ملازمان او در اثناى راه رسيدند و مكتوب والده‌اش رسانيدند ، مضمون آنكه شاه محمود خيال « 2 » فاسد بخاطر رسانيده بود ، اما پيش از انكه او كارى سازد « 3 » كار او ساخته شد ، و الحال در ملازمت ميرزاست . آن فرزند ازان ممر خاطر جمع داشته بمهمات ضرورئ خود بپردازد . و سلطان محمود خان اراده نمود كه از همان منزل طريق معاودت پيش گيرد . چون امراء اطلاع يافتند كه سلطان محمود خان داعيهء مراجعت دارد ، پيش او آمده گفتند ، كه باعث مراجعت چيست ؟ او كتابت والدهء خود را به آنها نمود . گفتند ايالت « 4 » بهكر مبارك باشد ، قدم پيش نهاده سخن آن را « 5 » بايد گفت « 6 » . سلطان محمود خان گفت : بى رخصت و بى طلب رفتن صورت « 7 » ندارد . گفتند : الحال بسرعت خود را بقلعهء بهكر بايد رسانيد . اگر شاه محمود درون قلعه مىبود اشكال داشت ( f . 139 b ) چرا كه او ما را اندرون قلعه راه نمىداد . الحال خود را بقلعه زود بايد رسانيد ، و بميرزا شاه حسن عرضه داشت كرد كه اين چنين خبرى شنيديم ، حكم چيست ؟ در روزى كه سلطان محمود خان به بهكر رسيد ، قبل از ان به چند روز فرمان حكومت بهكر بنام مير ملك محمد و مير لطفى صادر شده بود . از

--> ( 1 ) ح م : گردد ( 2 ) ح م : خيالات ( 3 ) ح م : ساخته باشد ( 4 ) ح م : امارت ( 5 ) ح م : « را در راه » بجاى « آن را » ( 6 ) م : « بگوئيم » بجاى « گفت » ( 7 ) ح م : لطفى