محمد معصوم البكري ( نامى )

122

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

باشد كه جمعى را كه مخالفت ورزيده بودند ، همه را به سر پنجهء قضا و قدر در قلعهء بهكر اسير و دستگير مىسازد . و در ايامى كه سلطان محمود خان بحكومت بهكر تعين شده بود ، سادات عظام بهكر تكفل مهمات او نموده . بعضى كلانتران داريجها را نيز شاه بيگ حكم فرموده بود كه در قلعه باشند . آن مردم كوته انديش از عهد تخلف نموده راه فرار پيمودند ، و با جمعى ابواب منازعت و مخالفت كشوده در صدد ايذا و آزار سلطان محمود خان شدند ، و نهايت سعى در اخراج او بتقديم رسانيده از مال و معامله گذارئ وى امتناع نمودند ، و فرستادهاى او را به بى عزتى و بى حرمتئ تمام باز فرستادند ، و جمعيت نموده در ميدان لهرى جاى جنگ راست كردند . و دران حين سلطان محمود در سن پانزده « 1 » سالگى بود . و سلطان محمود خان بى تابى كرده مىخواست كه بجنگ آنها برآيد . اما سادات مانع ( f . 88 b ) آمده نمىگذاشتند و دلدارى مىدادند . و دو مرتبه مردم داريچه جمعيت تمام نمودند كه از آب گذشته بقلعه در آيند و سلطان محمود خان را بگيرند . سادات بهكر ازين معنى اطلاع يافته برج و باروى « 2 » قلعه را مضبوط ساخته بجنگ مهيا شدند . و آن مردم ملاحظهء جمعيت سادات نموده نتوانستند كارى كرد . القصه چون مير فاضل بحوالئ بهكر رسيد ، لالى مهر كه عمدهء زمينداران بود با برادران آمده بسعادت ملازمت فائز گشت . كلانتران داريجها بضرورت از هر موضع آمده ملازمت مىكردند ، تا آنكه مير فاضل به بهكر آمد ، و چهل و هفت نفر « 3 » از سرداران داريچه با خود آورد . سلطان محمود خان بسعادت پا بوس پدر مشرف شده ، درد دل درميان آورد و بيست و هفت كس از مردم داريچه را به سياست رسانيد .

--> ( 1 ) م : دوازده ( 2 ) ح م : باره ( 3 ) م : كس