محمد معصوم البكري ( نامى )

123

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

چون شاه بيگ خبر يافت كه مير فاضل سلامت به بهكر رسيد ، از منزلى كه رسيده بود تيزتر روانهء بهكر شد و در ميدان قصبهء سكر نزول نمود . سلطان محمود خان بملازمت شاه بيگ رسيده پاى بوس نمود ، و بانواع مراحم و اشفاق سرافراز گشت . و قاضى قاضن ( a 89 . f ) كه شمهء از احوال او سابق مذكور شده بود ، نيز در همان وقت برادران و بعضى مردم شهر را بملازمت مشرف ساخت . سلطان محمود خان معاملهء داريجها بعرض شاه بيگ رسانيد . روى بجانب قاضى قاضن كردند . قاضى عرض كرد كه زمين اين ولايت سيلاب است و خار بسيار درين زمين مىرويد : بيل خاركنى هميشه در دست بايد گرفت . شاه بيگ به مجرد شنيدن اين سخن امر بقتل آن مردم فرمود . و سلطان محمود خان در ساعت به شهر رسيد ، و شباشب آن مردم را گردن زده از برجى كه مشهور به برج خونى است به زير انداخت ، و صباح آن سادات را باتفاق پدر بملازمت شاه بيگ برده ملاقات داد ، و پاره از خيرانديشى و نيك خواهئ سادات عرض نمود . شاه بيگ بالتفات و اعزاز پيش آمده پرسش بسيار كرد . بعد از فسخ مجلس سلطان محمود خان را در خلوت طلب فرموده ، استفسار احوال سادات كرد . سلطان محمود خان آنچه سابق عرض كرده بود اعاده نمود ، و در آخر مجلس گفت : اگر چه اين مردم دولتخواه‌اند ، اما بودن اين همه مردم از يك جماعت اندرون قلعه ( a 89 . f ) مناسب دولت نيست . شاه بيگ تبسم كرده فرمود كه خوب سفارش كرديد . و عاقبت بسادات پيغام كرد و حمزه بيگ را فرستاد كه چون مردم مغل مع كوچ آمدند « 1 » ، بايد كه سادات در دو سه حويلئ كلان در آيند . سادات مصلحت بودن در قلعه نديدند و التماس برآمدن كردند . التماس ايشان را مبذول داشته در قصبهء لهرى « 2 » از براى ايشان منازل تعين نمودند ، و الى يومنا « 3 » در آنجا متوطنند .

--> ( 1 ) م : آمده‌اند ( 2 ) م : لوهرى ( 3 ) م زياد دارد : هذا