محمد معصوم البكري ( نامى )

مقدمه 10

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

آمد و بعضى تحف كه والده‌اش در ان ايام فرستاده بود به نظر پادشاه گذرانيد ، اكبر پادشاه از روى اشفاق از وى سؤال نمود كه « چند سال است كه از والده جدا شده‌ايد » و او جواب ديد كه « قريب به بيست سال باشد » « 1 » مىتوان استنباط كرد كه در سنه 978 ه يعنى قدرى بعد از انكه پدرش سيد صفائى بمنصب شيخ الاسلامى ارتقا نمود ، بگجرات در پى محل ماموريت رفته باشد « 2 » . صاحب تحفة الكرام ( چاپ بمبئى ، جلد سيوم ، ص 127 ) اين معمّا را حل نموده است زيرا كه بقول او « مير معصوم نخست پيش سلطان محمود خان [ و ] آنگاه بحضور اكبر پادشاه برتبه و الا رسيده » « 3 » . صاحب مآثر رحيمى

--> اعتماد خان گجراتى مقرر شد و هشت سال در آنجا مانده در جنگها با مظفر مردانگى و شجاعت ظاهر نمود ، و در سنه 998 باز به حضرت اكبر پادشاه بلاهور در موقع نوروز ملحق شد ، و در سنه 1003 وفات يافت . كتابش « طبقات اكبرى » كه در ان وقايع و احوال هندوستان را درج كرده است از شاهكارهاى اوست و در ميان كتب تاريخ پايهء امتياز و اعتبار دارد ( راجع مآثر الأمراء ، جلد اول ، صص 660 - 663 ) . ( 1 ) راجع متن ، ص 351 ، س 3 - 5 . ( 2 ) بيان مآثر الأمراء كه بتوسط همشهرى و همدرس خود شيخ اسحاق فاروقى بهكرى با خواجه نظام الدين ملاقات كرد نيز خلاف حقيقت مىنمايد ، زيرا كه مير معصوم تقريبا نه سال قبل از خواجه بحيثيت تعيناتى بگجرات آمده بود و بايد كه در ظرف آن مدت نفوذ كافى حاصل كرده باشد كه بدون واسطه بخواجه دو چار بشود . ما از وجود شيخ اسحاق منكر نيستيم ، و ليكن اگر صاحب اختيار بودى اسم او را در بيشتر از يك جا در مآثر الأمراء بر مىخورديم . ( 3 ) عبد القادر بدايونى درين زمينه حكايتى عجيب نقل كرده است : شخصى مير معصوم را گفت كه شما كه همواره مشغول درود و نماز و تلاوت هستيد و دائما بحليه صلاح و تقوى آراسته بايد مرشدى بهم رسانيده تلقين و اجازت ازو حاصل نمائيد . جواب داد كه « بالفعل دو سه مرشد داريم ، چه احتياج بديگر است . از وطن مألوف بجانب دار الخلافه روانه شديم . از بس هوا و هوس جوانى كه سرمايه آمال و آمانى است سر ما بهزارى و دو هزارى فرود نمىآمد . چون بدربار رسيده چوب يساولان و چوبداران صاحب اهتمام خورديم و رذالت كشيديم ، و بعد از طول انتظار ما را بمنصب بيستى سر افراز ساختند ، همه آن دواعى پريد و قدر و پايه شناخته تن برضا داديم و سر بتسليم نهاديم و آسوديم . و همان مثل است كه هر چند سعى كردم كه چيزى شوم هيچ نشدم . اكنون خود را واگذاشتم تا هر چه شوم شوم : بيت نيم ملول كه كارم نكو نشد بد شد * شود شود نشود گو مشو چه خواهد شد هر مرشد ديگر كه مى بود نهايتش همين قدر ارشاد مىكرد » ( صص 134 - 135 ) .