عبد الرضا سالار بهزادى
367
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
سمهاى اسبان و حركت راهوار شتران ياغيان و گردنكشان را و هياهوى حركت سربازان و چرخهاى عرادههاى توپ را انتظار كشيده و شنيده و بازشناخته بود ؛ او كه خفيفترين نسيم اين برهوت شن و غبار را مىشناخت ، و پيامدش را به گوش جان درمىيافت ، اينك او صداى پاى قاصدى را مىشنيد . قاصد قاصد ملك بود . ملكى كه از ازل نه تنها تاجبخش كه جانبخش بوده است ، و اينك جانستان مالك يوم الدين ، قاصد مىآمد تا امانت ملك را بازستاند . و سردار پير صداى پاى او را بر شنهاى تفتيده و آسمان هميشه غبار گرفتهء بلوچستان شنيده بود و شناخته بود . او مىدانست . علاء الملك روز يكشنبه غرهء شوال وارد بمپور شد و نوشت : « . . . امروز با كالسكه آمدم . اسعد الدوله را گذاشتم در كوچه گردان يك روز راحت باشد . . . » 568 و روز دوشنبه نهم شوال 1319 بيستم ژانويه 1902 ، علاء الملك به مگس 569 از توابع سراوان مىرسد : « . . . از اتفاقات غريبه يكى اين است كه حاجى اسعد الدوله از ريگان به اين طرف ناخوش شده هندوانه خورد و تب كرد ناخوشىاش شدت نمود . قضا آمد ، حكيم ديده شد ، سه مسهل داد . در خواب ديده بود كه از اسب افتاده ديگر برنخواست [ كذا ] . و عموى اسعد الدوله هم در اين راه فوت شده بود 570 مىگفت منهم مىميرم . محتضر بيچاره در كوچه گردان فوت كرد . چند منزل كالسكهء خودم را به او دادم راحت بياورند . خودم شتر سوار شدم . در كوچه گردان گذاشتم يك روز راحت باشد ، آمده از بمپور كالسكه فرستاد [ م ] بياورند ، در عوض ديدم حكيم را مىآورند . آدم دنيا ديدهء از امورات بلوچستان مطلع بود . . . » 571 و بدينگونه راه به پايان مىرسد و مرگ در سرزمينى اين مرزبان پير سرزمينهاى دوردست ايران را درمىيابد كه روزى آوازهاش لرزه بر دلهاى ساكنين همان سامان مىافكند . گويى دست تقدير تمامى سرنوشت او را با نام و آب و خاك و هواى بلوچستان عجين كرده بود ؛ هنگامهء قدرت و صلابتش را و زمانهء پيرى و ضعف و مرگش را . . . مىگويند به كوچه گردان كه رسيد مىدانست به پايان راه رسيده است . خواب ديده بود كه از اسب بر زمين افتاده است . همانجا ماند و در همان هنگام هم دلش شور ايران را داشت . سفارشهايى را كه دربارهء مذاكره با « فرنگى » لازم مىدانست به علاء الملك كرد و به او گفت كه برود و معطل او نشود . به بستگانش سپرد كه پوست گاوى آماده كردند و وصيت كرد تا پس از مرگش او را در پوست گاو بگذارند و پوست را بدوزند تا جسد فاسد نشود و به بم برسانند و به امانت به خاك بسپارند تا پسرانش بعدا بقايايش را به نجف اشرف منتقل سازند و در مدفنى كه خود در سفرش به آنجا در جوار تربت پاك مولايش سردار همهء سرداران همه روزگاران على ( ع ) براى خود و خانوادهاش منظور كرده بود . براى هميشه دفن كنند . و چنين كردند . * * * و بعد . در همان سفر علاء الملك حكومت بلوچستان را از سطوت الممالك آذربايجانى بازستاند و به مرتضى قلى خان حشمت الممالك كه بعدا لقب پدر بزرگش سعد الدوله را گرفته و به سعد الدوله ثانى مشهور شد ، ناپسرى اسعد الدوله پسر عباس خان سرتيپ از بىبى فاطمه دختر ابراهيم خان سعد الدوله سپرد . 572 سالهاى بعد تا سال 1323 يا 1324 كه مرتضى قلى خان در حين تصدى اشتراكى حكومت بلوچستان در جوانى وفات يافت ، حكومت بلوچستان بين مرتضى قلى خان سعد الدولهء دوم و محمد خان اسعد الدولهء دوم پسر ارشد زين العابدين خان اسعد الدوله و على خان اكرم السلطنه پسر ابراهيم خان ميرپنجه ، كه هرسه به