عبد الرضا سالار بهزادى

366

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

حاكم عازم بلوچستان شد . روز جمعه پانزدهم رمضان علاء الملك به عزيزآباد مركز آن زمان نرماشير رسيد 560 و در سفرنامهء خود مىنويسد : « . . . آمديم به عزيزآباد . شش فرسخ راه است . نهار را دو فرسخ مانده به عزيزآباد در باغ حشمت نظام على خان برادرزادهء اسعد الدوله خورديم . 561 حاجى اسعد الدوله هم آنجا آمده رسيده بود تا بلوچستان همراه است . . . » 562 علاء الملك كه هيچ آشنايى قبلى با اين قسمت از مملكت نداشت ، تصور نمىكرد كه خشكسالى و قحطى تا بدان حد جدى باشد و به همين دليل هشدارهاى اسعد الدوله را در بم نيز نگرانى بيش از حد لزوم تلقى كرده بود . در هفدهم رمضان اردوى والى به رايگان انتهاى خاك نرماشير مىرسد و مىنويسد : « . . . يكشنبه هفدهم رمضان بيست و نهم دسامبر آمديم ريگان هفت فرسخ است . . . سه روز آنجا ماندم تا تدارك شتر و باربردار و آذوقه بكنم . شبها از خيال خوابم نمىبرد . من خودم به اين شدت بلوچستان و اين سمتها را بىآذوقه نمىدانستم ، خيال مىكردم اگر از خالصجات چيزى عمل نيايد از سايرين مىخوريم ، ولى در بلوچستان كاه نيست . . . روزها در سئوال و جواب و تدبير هستم شب در خيال . . . » و درينجاست كه به تدريج به غوامض امر حكومت آن هم حكومت بر بلوچستان واقف شده و به وحشت مىافتد : « . . . در ريگان پسر برادر سطوت الممالك هم كه قهر كرده از بمپور و فهرج آمده اينجا رسيد مىگويد : خوف بلوچ از كرمان است تا استعداد زياد نبريد من بعد به كلى كار خراب مىشود . من بيچاره از كرمان حركت نكردم خيالم اين بود ، ليكن مغرضين كه جز شرّ و ضرر از دستشان برنمىآمد نگذاشتند . بايد طورى رفت كه كارى از پيش برد كه خرج و اينهمه زحمت هدر نرود . . . » 563 در شرح ادامهء سفر علاء الملك مىنويسد : « . . . روز پنجشنبه بيست و يكم رمضان دوم ژانويه [ 1902 ] آمديم به چاه قنبر . . . 564 صحرا پر از سنگلاخ است . اطراف كوه راه بدى است . من سواره آمدم كالسكه را به صعوبت مىآورند . همراهان همه شترسوار ، شتر من هم همراه مىرود . به واسطهء نرسيدن تحويلخانه يك روز در چاه قنبر لنگ كرديم . حاجى اسعد الدوله سرمازدگى كوه داشت هندوانه خورد به شدت تب كرد . از زير پستانش وجع سختى گرفت . 565 ميرزا عبد الرضا خان دكتر نمك داد . نمىتوانست اسب سوار شود ، تا جائى كه كالسكه مىآيد سوار كالسكه كرديم ، بعد سوار شتر كرده به منزل كشنيل كه هفت فرسخ است آوردند . كالسكه را به انواع صعوبت با اسب و آدم از گردنه رد كردند . راه هم سنگلاخ بود دسته‌اش شكست . . . فردا حالت حاجى اسعد الدوله خيلى بهم خورد . ما به واسطهء او يكروز آنجا لنگ كرديم . . . به حاجى اسعد الدوله دوباره دكتر نمك داده اميدوارم تا فردا خوب شود » . 566 دوشنبه بيست و پنجم رمضان ششم ژانويه 1902 اردوى علاء الملك از كشنيل به آب شيرين و از آنجا به خسرودين مىرود ؛ « . . . در خسرودين چند نفر ايل از آدمها و بستگان نواب خان به استقبال آمدند . . . حاجى اسعد الدوله امروز حالش خوب است دندانهاى خود را گم كرده دو نفر سوار رفتند جسته بياورند و آوردند و الّا بيچاره درمىماند ! » 567 امّا عليرغم خوش‌بينى علاء الملك سردار پير كه سالهاى عمر را براى در اهتزاز نگاه داشتن پرچم ايران در دوردست‌ترين نقاط ريگزارهاى تفتيدهء بلوچستان بسرآورده بود ، آواى هر حركت و هر جنبشى را بر ريگهاى داغ خوب مىشناخت ، و اينك ، او كه سالها صداى پاى قاصدان شاهان و فرمانروايان را ، صداى