عبد الرضا سالار بهزادى

364

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

زمان حكومت آصف الدوله كه در اواخر 1315 سفرى به بلوچستان نمود اينك قريب چهار سال بود كه در بحبوحهء بىنظمى ولايت پاى هيچكدام از حكام ايالت كرمان به بلوچستان نرسيده بود . علاء الملك در ابتداى سفرنامهء خود مىنويسد : « در جواب تلگرافهاى وزارت جليلهء خارجه و تلگرافا و تحريرا اظهار و بيان نمودم و تماما به توسط حضرت مستطاب اشرف اتابك اعظم دامت شوكته 547 بعرض خاكپاى جواهرآساى همايونى روحى فداه رسيد ، لوازم و تداركات و غيره را آنچه عرض كرده بودم قبول فرموده امر تهيهء آنها فرمودند ، ليكن در كم و كيف و تهيهء آنها سئوالاتى چند از وزارت جنگ و غيره شد كه جواب لازمه دادم و منتظر جواب شدم . در اين مدت نه تدارك رسيد و نه امر كه بنده خود تهيه نمايم . حتى دوتا توپ ته‌پر نه سانتيمترى كه حسب الامر مقرر شده بود تا نيمهء شعبان به كرمان برسد ، نرسيد تا نيمهء ماه رمضان آمد . يكباره ديدم دستخط مبارك صادر گرديده است كه تلگرافچى كرمان حكما بنده را روانهء بلوچستان نمايد . چون هيچوقت از اطاعت اوامر ملوكانه تكاهل نورزيده و ابدا چون و چرائى نكرده است ، اطاعة للامر دو روز ديگر از كرمان حركت نموديم . حركت از كرمان سلخ شعبان 1319 در حالتى كه قاطر نبود كه يخدان و مفرش را حمل نمايد ، شتر نبود چادر و آشپزخانه را حركت بدهد ، با سى اسب و چهار قاطر و ده شتر كه در طويله بود از كرمان خارج شده . . . آن روز در شهر حسين خان كافى الممالك مير آخور را گذاشته بودم از هرجا قاطر بخرد روانه دارد . جناب عدل السلطنه وعده كرده بود خود هفتاد قاطر دارد بدهد و صد شتر حاضر نمايد نه قاطر رسيد و نه شتر . . . » 548 علاء الملك در اين سفر كه نخستين اردوكشى وى در نخستين حكومت وى است ، شديدا تحت تأثير معلومات تاريخى خود از جنگها و لشكركشىهاى ناپلئون بناپارت بوده و اين اردوكشى خود را با لشكركشيهاى ناپلئون مقايسه مىكند ! در دوّمين روز سفر خود فرداى شب ورود به ماهان نخستين منزل در راه كرمان به بم مىنويسد : « . . . بارى ، صبحى شش نفر شتر از بنه و اسبابهاى شهرى آوردند و چهار رأس قاطر از اسباب آشپزخانه بار كرده از شهر وارد نمودند . . . هنوز از لوازم از رختخواب و غيره خبرى نيست ؛ با اين حالت در خيال حركت هستم . آدمها اين نوع سفر كردن را به بلوچستان مطرح گفتگو كرده‌اند ، يكى را مىشنوم كه مىگويد تكليف من هرجا مىرود پشت سرش رفتن است ، ولى اينجا فرنگستان نيست اينطور سر به بيابان نهادن سفاهت است ، اين صحبت خاطرم مىآورد حرف يك نفر از سربازهاى ناپلئون را كه نوشته‌اند ناپلئون كه در سرما و برف و سختى به مسكو مىرفت ، يكى از سربازان گفت مىدانم كه سفاهتى است مىكند ، ولى تكليف من پشت سرش رفتن است . گاهى صداى فحش هم به گوشم مىرسد ، بعضىها هم دعا و تمجيد [ مىگويند ] . . . » 549 روز سه‌شنبه پنجم رمضان مىنويسد : « . . . هفدهم دسامبر بعد از خداحافظى . . . [ از ماهان ] عازم منزل حنك 550 شديم كه پنج فرسخ است . امروز از شهر چند چادرپوش و چادرهاى كوچك از يك نفر انگليسى كه در كرمان فوت شده بود به عجله خريده بودم با پارهء تداركات آوردند و چند دسته از سرباز همراه آذوقه در صحرا ديدم مىرفتند . اين حالت پريشانى و به حسرت جمع نمودن لوازم اردو سفر رفتن ناپلئون را به ايطالى كه هنوز جنرال بناپارت بود خاطرم آورد كه سرباز لخت و برهنه جمهورى را به هزار سختى آنجا مىبرد ، ولى بعد از فتح ولايات و بهم‌زدن شاهزادگان و سلاطين ايطالى تهيهء قشون را تكميل ديد و خود