عبد الرضا سالار بهزادى

363

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

انجام مىشود . جورج پ . چرچيل 542 دبير شرقى سفارت انگليس در ايران در اوايل قرن بيستم ، در مجموعه‌اى كه از شرح حال مختصر بعضى رجال متنفذ وقت براى استفادهء اختصاصى سفارت و دست اندركاران مسائل مربوط به ايران در وزارت خارجهء انگليس تهيه كرده بود ، در مورد علاء الملك و سفر وى به بلوچستان و مذاكراتش با سروان شاورز 543 نمايندهء دولت انگليس چنين مىنويسد : « . . . وى [ ميرزا محمود خان علاء الملك ] در سال 1901 [ 1319 ه . ق . ] به سمت والى كرمان منصوب شد و روابط بسيار دوستانه‌اى با كنسول بريتانيا برقرار كرد و تقريبا تمام دعاوى ما را در مورد بلوچستان حل و فصل نمود . علاء الملك در 1902 - 1901 از صميم قلب با كاپيتان شاورز نمايندهء سياسى ما در كلات 545 جهت برقرارى مجدد نظم در مرزهاى ايران و بلوچستان همكارى كرد » . 546 ظاهرا « حل و فصل تقريبا تمام دعاوى دولت فخيمه در مورد بلوچستان » . بعد از همهء مشكلاتى كه آن دولت در آن مورد با ابراهيم خان سعد الدوله و ميرزا معصوم خان انصارى و زين العابدين خان اسعد الدوله داشت به بركت بىاطلاعى و ناواردى حاكمى چون علاء الملك از فوت و فن اردوكشى در منطقه‌اى چون بلوچستان با بهايى بسيار ارزان‌تر از آنچه كه وزارت خارجهء انگليس مىتوانست تصور كند - قدرى نخود و قدرى آرد ! - كه در موقع مناسب به « ايالت جليله » انسانيت شد ، انجام گرفت ! به هرتقدير در اواخر سال 1318 ابراهيم خان ميرپنجه برادر حاجى زين العابدين خان اسعد الدوله كه در تمام مراحل زندگى با او همراه و همگام بود بدرود حيات گفت . دربارهء نزديكى و وابستگى دو برادر به يكديگر در ميان معمرين قوم بهزادى معروف است كه در يكى از جنگها زين العابدين خان به ابراهيم خان مىنويسد كه خود با نيروى كمكى و با عرادهء توپى به امداد وى بشتابد . مىگويند هرروز سردار بلوچستان گوش بر زمين مىنهاد تا صداى پاى برادر را با عرادهء توپ بشنود . و يك روز سرانجام گوش بر زمين نهاد فرياد شوق برآورد . همراهان شوق سردار را از رسيدن توپ و نيروى كمكى پنداشتند . زين العابدين خان اشك در چشمان ، فرياد برآورد كه « نور چشمم آمد ! برادرم آمد ! خدا را شكر ، ابراهيم آمد ! » در سالهاى حكومت بلوچستان اسعد الدوله خود غالب اوقات در حال اردوكشى به نقاط دوردست و سركوبى متمردين بود و امور ادارى حكومت را به ابراهيم خان وامىگذارد . اينك با مرگ ابراهيم خان سردار پير تنها مانده بود و روزگار پيرى فرارسيده . انگار قتل « شاه شهيد » آغازى بود بر پايان راه اين پير سردار . زمانه زمانهء او نبود . هنگام هنگامهء رفتن بود . متأسفانه در ميان اسنادى كه در اختيار ماست نامه و سند مهمّى از اين زمان در دست نيست ، تنها سند خريد خانه‌اى است با منصماتش ، در شهر كرمان و نامه‌اى از يكى از كارگزاران اسعد الدوله به نام « محمد قاسم » در تهران - كه هويت وى بر نگارنده معلوم نشد - كه گويا اسعد الدوله سفارش برادرزادهء خود حسين خان ناصر نظام ، پسر دوم ابراهيم خان ميرپنجه را كه ظاهرا پس از مرگ پدر به دستور زين العابدين خان براى گرفتن لقب و امتياز جهت خود و برادران و پسر عموهايش به تهران رفته بود به او - يعنى به محمد قاسم - كرده بود . امّا سفرنامهء بلوچستان علاء الملك با تمام اشتباهاتش - چه اشتباهات خود علاء الملك و چه اشتباهات مصحح و ناشر آن - منبع اطلاعاتى جالبى دربارهء آخرين روزهاى سردار پير است . علاء الملك چنان كه گفتيم در اوايل ربيع الثانى 1319 وارد كرمان شد و در آخر ماه شعبان همان سال جهت انجام « پاره‌اى مذاكرات » با مأمورين دولت انگليس عازم سفر بلوچستان گرديد . از